ماهیــ . .

ماهیــ . .


دچار یعنی عاشق!!
و فکر کن که چه تنهاست اگر که
"ماهی کوچک"
دچار دریای بیکران باشد ..
.
.
من در اینستاگرام:

Instagram
Categories

۳۱ مطلب با موضوع «social» ثبت شده است

مردّد سر چهارراه عبور ایستاده بودم، خیابان خیلی شلوغ نبود، ماشین عروسی پشت چراغ قرمز ایستاد و دو سه تا ماشین بوق بوق کنان از اتومبیل پیاده شدند و در حالی که یک چشمشان به ثانیه شمار چراغ بود و یک چشمشان به دوستانشان، میرقصیدند.
من باید رد میشدم، نباید؟ رد نشدم.
یکی دو تا عابر دیگر هم بودند
یک دفعه نمیدانم آن ماشین پر سرعت سر و کله اش از کجا پیدا شد.. زد. خیلی بد زد.
فقط صدای آهنگ میشنیدیم در حالی که چشم های همه یمان چهار تا شده و دست هایشان توی هوا مانده بود با گردن کج سمت تصادف
مرد میانسال پاشد شلوارش را تکاند و از روی خط عابر ادامه راهش را رفت. حتم دارم توی سرش پر از همهمه بود، "آقا چیزیت نشد؟ سرت درد نمیکنه؟ ببریمت دکتر"
دست هایش را گرفت بالا چشم هاش را بست که یعنی خداراشکر و بعد رفت.
خیلی وقت بود چراغ سبز بود کسی عبور نکرد.
چراغ قرمز شد همه ساکت توی ماشین هایشان بودن.
باید رد میشدم؟

۴ نظر ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۳
ماهے !!
جمعه پای صندوق بودم، بگذرم از ماجراهای سیاسی. از این که خیلی ها بار اولشان بود در طول عمرشان حتی با آن شناسنامه قدیمی جلد قرمز که صفحاتش مثل جگر زلیخا جدا جدا شده بود، رای می دادند. بگذرم از این که خیلی ها فقط یک رای داده بودند آن هم سال 88
بگذرم که مردی آمد با عصبانیت که: "خانم من نمیخوام رای بدم بابا!" گفتم رای مگر اجباری ست بزرگوار ؟! اشاره کند به همسرش که در صف روبرویی ایستاده. معلوم بود با دعوای شدید امده اند. باز هم خوب مردی بود !
بگذرم از همه ی اتفاقات عجیب و غریب و این که به چه کسی رای دادیم و رای آورد، اما ما نیک فهمیده ایم که اصل رای دادن است، رای مردم است که مشروعیت نظام را نشان می دهد. خدا را شکر میکنیم بخاطر حضور مردم.
اما چیزی که بیش از همه ی این ها من را به شدت فکری میکرد عکس های داخل شناسنامه ها بود. عکس های نوجوانی و جوانی افرادی که حالا چروک صورتشان سنشان را نشان میداد.
سرگرمی م شده بود که سن افراد را از قیافه هایشان حدس بزنم و بعد داخل شناسنامه هایشان را ببینم.
مادری که در جوانی ش احتمالا از آن خانم هایی بوده که برو و بیایی داشته. همین که سرم را بالا گرفتم تا ببینم چقد تفاوت کرده و این که  شناسنامه متعلق به اوست دیدم دیگر خبری از آن سوی چراغ چشم هاش نیست ! اگر نبود لبخند و نگاه منحصر به خودش شاید نمی شد تشخیص داد !
بودنِ بین مردم دریای معرفت است. کوه تجربه است. خدا را شکر میکنم که گاهی این افتخار نصیب ما هم میشود ..
اللهم لا تسلّط علینا من لا یرحمنا واجعل عواقب امورنا و امور شعبنا و ملّتنا خیرا

+ راستی هنوز کسی وبلاگ میخواند ؟!
۵ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۷
ماهے !!
می دونی چیه ؟ نه که ناشکر باشم ها. اما دوست داشتم الان توی یه دِهی زندگی می کردم. صبح به صبح می رفتم تپه های جلوی خونمون گل می چیدم، میذاشتم توی گلدون گرد شیشه ایه که یه روز وسط راه وقتی داشتم می اومدم خونه خریدمش. با خودم گفتم اگه بذاریمش روی میز ناهار خوری بعد هر وقت که دوست داشتم حالم عوض شه برم باغ گل یه دسته گل بخرم بذارم توش. اما خب فکر کنم از تپه بچینم لذت بخش تر باشه.
آره، داشتم می گفتم. گاوم داشته باشم . داشته باشم ؟ ..  نه گاو دوست ندارم حقیقتش. دردسرش زیاده. زورمم نمی رسه جا به جاش کنم. بعدم عصبانی شه ممکنه لگد بزنه پرت شم. احتمالا خونه ی نُقلیم که اصلا دوست ندارم رنگ و بویی از شهر نشینی داشته باشه جای گاو نداره. گوسفند بهتره. ولی یه وقت حشره ای چیزی نداشته باشه ؟ بیخیال فوقش یه هفته اذیت میشم بعدش عادت می کنم.
خلاصه باید یه طویله باشه . وقتایی که دلم تنگ میشه برای اینترنت گردی، شعر خونی، اینستاگرام و وبلاگم برم بشینم توی همه ی کاه ها با حیوونام حرف بزنم. بهتر از اینه که بی خودی وقت بذارم. خیلی که دلم تنگِ شعرخونی شد قلم و کاغذو بر میدارم شروع می کنم شعر گفتن بعد یه مدت یه شاعر فوق العاده می شم. آره می شم پس چی !
آخ راستی . اصلا چیزی که هست اینه که باید یه جعبه کتاب ببرم. چند تا هم کتاب شعر می خرم که اولاش بهم سخت نگذره. یه باغچه کوچولو هم سبزی می کارم. من که اصلا سبزی دوست ندارم. ولی مامان میگه سبزی حتما باید سر سفره باشه ! باید ؟ خب باشه فقط شاهی می کارم. سیب زمینی و هویج و کاهو هم می کارم. همش در میاد ؟ باید برم یه موقعیت جغرافیایی زندگی کنم که همش در بیاد.
تلفن نمی خوام داشته باشم. هر کی دلش برام تنگ شد باید سر زده بیاد دیدنم. اینجوری کِیفشم بیشتره. یه چمدون با خودم می برم. چند دست لباس گل گلی خوشحال! چادر و جانماز . یه عالمه هم پارچه می گیرم تا زمستون وقت زیاده چرخ خیاطی هم می برم همش لباس می دوزم. بلد نیستم اما می تونم، می دونم که می تونم. مجبورم که بتونم. کاموا اینا هم می برم. آخرین باری که شال گردن بافتم سال قبل نه قبلیش بود که اولِ زمستون شروع کردم، اولِ زمستون سالِ بعد تموم شد !! خیلی برنامه ریزیم دقیق بود !!
دیگه چی می خوام؟ خب فکر کنم فعلا بس باشه. خمیر دندون مسواکمم بردارم حله! من حساب کردم هر سه ماه یه بار یه خریدی چیزی داشته باشم می رم بقالی نزدیکِ شهر. پول از کجا بیارم؟ مرغ و خروسم دارم خب ! تخم مرغ و بعضی از اون جوجه هایی که مرغ شدنو می فروشم. پولشو به یه زخمی می زنم!

فکر می کنی چقد دووم میارم ؟
به زمستون سال بعد نمی کشه !
۹ نظر ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۵
ماهے !!

کسانی که همیشه سعی می کنند خودشان باشند موفق ترند و این عامل بهره مندی آن ها از احساسِ خوشبختی ست ..

همچنان گودلاک !

۴ نظر ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۷
ماهے !!

اول و آخر ... یار

وقتی هیچ شناختی در مورد کسی ندارید، ازش با دو تا پارامتر توی ذهنتون بُت نسازید یا حتی خُردش نکنین. اعتمادِ مطلق به حرف های دیگران هم صحیح نیست. هیچیِ هیچی. گفتگو خیلی از مشکلات و ابهامات ذهنی رو برطرف میکنه. کار سختی نیست و از طرفی هم بدونین شما مسئول تفکرات دیگران "نیستید". انقدر دنبال عوض کردن دید افراد نسبت به خودتون نباشید. همین که خودتون باشید کافیه. چون هر کسی برای خودش یک سری چارچوب داره. اگه چارچوب هاتون بهم میریزه یعنی یک جای کار ایراد داره. روزی هزار بار باید با خودمون تکرار کنیم که #خودم_باشم. کاری که خودت فکر می کنی عقلانی و درسته رو انجام بده و صد البته که انعطاف پذیری –معقول- جزء جدا ناشدنی اخلاقیاته.
گود لاک !

۳ نظر ۳۰ تیر ۹۵ ، ۲۰:۵۸
ماهے !!

اول و آخر... یار

من فکر میکنم همه ی انسان ها احتیاج به یک خلوت طولانی مدت دارند .. یک خلوتی که کسی مزاحم تفکرشان نشود.. خلوتی که یا دوباره انرژی میگیرند و برمیگردند یا .. می میرند به درد خودشان .. 
وقتی احتیاج به تنها بودن پیدا کردید هی نگردید دنبال عیب و ایرادهای آنچنانی .. نگردید دنبال روانپزشک و روانشناسانی با تفکرِ غربی .. بروید مدتی تنها باشید .. فکر کنید .. حتی شده از صفر شروع کنید .. عبادت کنید .. عبادت پر است از انرژی مثبت .. خلوت حق عادی همه ی ما ست ..
اراده کنید و دست روی زانوهای خودتان بگذارید .. ولی قبلش حتما سنگ ها را با خودتان وا بِکَنید و به شدت از خدا کمک بخواهید که ثابت قدم بمانید در راهش ..

+ علاقمندیم به صوت :)  +

 

 
۰ نظر ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۳۰
ماهے !!
اول و آخر... یار

شاید بهتر باشد کمی در فرهنگ لغاتمان تجدید نظر کنیم!
روحانی ای که هدفش ارتباط بیشتری با جوانان است. لذا به همین منظور حرف هایی را می زند که به مذاقشان خوش بیاید(فقط از روی نظر و عقیده ی شخصی خود+رنگ و لعابی زیبا از دین!) جوانان هم "به به" و "چه چه" به راه می اندازند که چه روشن فکری است! البته آن بنده ی خدا هم قطعا نیتش خدایی است ولی...
"روحانی" فقط مثال است برای نشان دادن شخصی بسیار مذهبی و نماد یک عده مذهبی!
به این فردی که مثال زدیم روشن فکر نگوییم! البته در فرهنگ لغت من(لا اقل با وضع امروزی) تا بگویند روشن فکر یاد کسی می افتم که تفریط می کند و نه اهل تعادل! که روشن فکری خودِ خود اسلام است.
در اصل باید به کسی بگوییم روشن فکر که فکرِ او را نور اسلام واقعی روشن کرده باشد و نه زمینه ها و افکارِ امروزی. از نظر من ذره ای نمی شود روی چنین آدم هایی برای مشورت حسابی باز کرد چون اسلامی را می گویند که تو خوشت بیاید و نه آچه که اصلِ اسلام میگوید.
زمانه ی سختی است برای انتخاب "راه" از "چاه"...

+مطلب آرشیوی

۲ نظر ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۵۹
ماهے !!

اول و آخر... یار

این پیرمرد هایی که، برعکس، منتظر می مانند تا ماشین ببینند، بیایند وسط خیابان جلوی ماشین و رد شوند این ها نه شکست عشقی خورده اند(!)، نه با زنشان دعوایشان شده، نه گوش هایشان کم شنوا !

این ها فهمیده اند

دنیا،

جای ماندن

نیست !

همین!

۲۱ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۲۱
ماهے !!

اول و آخر... یار

من دلم برای دخترانی که برخلاف عقیده ی شخصی و خانوادگی شان رفتار می کنند بیشتر می سوزد، تا کسانی که برای خود و خانواده شان مهم نیست با پسر همساده ی شان دست بدهند یا شالشان توی ماشین آنچنانیِ زیر پای شان، بیفتد.

من دلم برای دختری می سوزد که به خاطر حماقت و کم صبری ش از نبود محبت حلال که می بایست توی خانه تامین شود، می افتد پی محبت های کوچه ای، دانشگاهی، خیابانی، بازاری..

من دلم برای دختری می سوزد که خودش نمیخواهد گرفتار این منجلاب شود.

دلم برای همجنس خودم می سوزد که متوجه نیست، معصومیت چشم هاش چقد ارزش دارد، کاش می توانستم به تک تکشان  قبل از انتخاب کردن راهشان بگویم این راه پیدا کردن محبت که می روی به بدبختی ست..

دلم برای دختری می سوزد که بعد از سال ها می فهمد که کل راه را اشتباه رفته و همان راه مادر خدابیامرزش صحیح بوده، حیف که زبان گزنده ی پدرش در هر زمینه ای و نه صرفا در تذکر دادن او را به لجبازی وا داشته.

دلم برای زنان و دختران محله ی مان می سوزد. که هر روز چادر هاشان نازک تر، مانتو ها کوتاه تر و تنگ تر می شود و روسری های شان بیشتر عقب نشینی می کند.

من خوب می دانم زنی که از خانواده ی مذهبی بوده ولی حالا کلی خودش را آرایش کرده، خیلی غم و غصه دارد، خیلی کمبود دارد.. و تو چه می دانی که جز محبتِ حلال چه چیز مشکلش را حل می کند ؟

دوست دارم به تمام شوهرها و پدرها بگویم که آقای محترم! یک گل فقط مراقبت می خواهد تا شاخه اش کج نشود. توجه و محبت کن به گل های توی خانه ات و بعد مطمئن باش آرامش خودت را هم تامین کرده ای .

همین!

۱۲ نظر ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۱۵
ماهے !!

اول و آخر ... یار

روزهایی که خیلی احساسِ تنهایی میکنم می روم پشت پنجره ی آشپزخانه و خیره می شوم به بالکن خانه ی رو به رویی.. پیرِزن، چند سال پیش  همسرش که موذن محله ی مان بود فوت کرد. هر روز و هر شب اذان که می گفتند می آمد توی بالکن و با صدای بلند اذان میگفت . اوایل برایم جالب بود ولی بعدا که عادت کرده بودیم، صدا که نمی آمد می فهمیدیم ناخوش است. فردایش دوباره صداش که به افق می رسید خیالمان راحت می شد. وقتی فوت کرد محله مان سوت و کور شد. خانه ی پیرزن هم .

حالا هر غروب می نشیند لبِ بالکن و آدم ها و ماشین های توی خیابان را از آن بالا نگاه می کند و زانویش را می مالد . خیلی که خسته شود واکرش را بر میدارد و چند قدم توی آن جای کوچیک عقب و جلو می کند .

بعد من ، با این همه امکانات، احساسِ تنهایی می کنم !!


+ ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو ..

همین!

۱۲ نظر ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۴
ماهے !!

اول و آخر... یار

امروز نشسته بودم توی تاکسی یه آقایی نشست جلو.. بوی ادکلنش تاکسی رو پر کرده بود داشت با موبایلش حرف می زد، خیلی آرومو با آرامش.. طوری که انگار نه انگار کسی دیگه ای تو تاکسی نشسته بدون هیچ ترسی می گفت ، دوست نداری برگردی؟ اگه بریم اون خونه ای که تو دوست داری چی ؟ حتی می تونی بری سر کار.. خیلی خستم.. کاش بودی با هم دو تا لیوان چایی میخوردیم کنار پنجره رو اون صندلیا.. نمیدونم از اون ور چی میشنید ولی خیلی گوش داد .. بعدش قاه قاه خندید.. حس کردم دارم رمان گوش میدم.. دوست داشتم دیرتر برسم به مقصدم. میگفت سنّه دیگه .. شیش ساله.. از خودت برام بگو.. این چند ماهی که گذاشتی رفتی .. دلت برام تنگ نشده بود ؟ راستشو بگو ها.. بعد کلی می خندید.. خیلی خوب هم گوش میداد..
وقتی بلند حرف میزد یعنی خیلی ناراحت نیست از این که بقیه راجعبشون چی فکر کنند.. هزار جور فکر اومده بود تو سرم.. چی میشه که هنوز آدم بعد شیش سال بگه: بر میگردی ؟!

 * معین

همین!

۲۴ نظر ۰۵ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۲۶
ماهے !!

اول و آخر... یار

به سراغمان می آید بی آن که نفس هامان به شماره بیفتد...

بی آن که بدانیم دمی بعد از این بازدم نداریم...

بی آن که جایی برای گریز، جایی برای پناه داشته باشیم...

به سراغمان می آید...

مرگ...

+ فوتو بای خودمان!

+ عمق تنهایی احساس مرا دریابید/ دارد از آیینه انگار بدم می آید...

همین!

۲۴ نظر ۰۴ مهر ۹۳ ، ۲۰:۴۵
ماهے !!

اول و آخر...یار

بیدار شده بودم در سَحَرِ چشمانِ آسمانت. دست برده بودم که پنجره ی اتاق کوچکم را باز کنم.

ساختمان ها چقدر زیاد شده اند... روزنامه ها هم... شال های توری روی سر خانم ها به چادرِ مشکی زن همسایه دهن کجی می کنند، مردم اعصابشان را از میله های اتوبوس آویزان کرده اند. پیرمرد کوچه ی پایینی بدون آن که بفهمد زمین خوردنش از غبار روی شیشه ی عینکش بوده به یک خواب عمیقی می رود... لبخند کجی می زنم... بی خبر از آن که...

باد، بادبادکِ خواهر کوچک 6 ساله -هیچ وقت نداشته- ام را می کشاند روی سیم تیرِ چراغ برق کوچه!

ساعت ده شده. مادر مهربانم داخل اتاق می شود!

صدایم می زند...

بر می گردم...

پس چرا...

من که اینجا ایستاده ام...

پس چرا...

چرا هنوز بیدار نشده ام؟!

+ خیلی وقته که آهنگ گوش ندادم، توی این ماه مبارکی هم سریال ها را دنبال نمی کنم به طور جدی، ولی این آهنگ که به گوشم خورد خیلی حس خوبی بهم داد... (+)

همین!

۲۱ نظر ۲۰ تیر ۹۳ ، ۱۴:۵۵
ماهے !!

اول و آخر... یار

سرم را تکیه داده بودم به شیشه ی اتوبوس و خیره نگاه می کردم به درخت های بهاری قد کشیده ی خیابان مان... کلافه شده بودم از سرفه های خشک و فین فین ها و عطسه های سر صبحی ام... من به بهار حساسم... به بهار حساسم و دکتر ها برایم نسخه ی بتا و دگزا و فکسوفنادین می پیچند...

دوست داشتم ایستگاه ها را پیاده عوض کنم ولی می دانستم با طرز قدم برداشتن "حلزون وار" من تا شب هم به مقصد نمی رسم. بیخیالِ خیالم می شوم. حواسم را می فرستم سمت درخت های اردی بهشتی و به این فکر می کنم هیچ آرزوی بزرگ و بلندی ندارم. حتی به اندازه ی قد و تنه ی این درختان!

آدم های اتو کشیده ای را می بینم که -بی دلیل- برای هم چشم و ابرویی نازک می کنند. روبرویم اما، خانم موجهی نشسته -بی دلیل- لبخند نرمی می زند و من حالِ جواب دادن به لبخندش را هم ندارم. عین آدم های خشک، سریع نگاهم را می دزدم... نگاهم را می دزدم و پشیمان می شوم از کارم!

چند دقیقه بعد برای این که از عذاب وجدانم کم کرده باشم سرم را از پنجره می گیرم و رو می کنم به او که انگار منتظر جواب با تاخیر لبخندش بوده باشد، بعد قضای جوابش را به جا می آورم. غافلگیرش کرده ام!

جنازه ی لبخند را از روی لب هایم جمع می کنم و سرم را می گیرم سمت پنجره و ادامه می دهم به حضور در اردی بهشت...

همین!
۳۹ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۰:۳۸
ماهے !!
اول و آخر... یار



زندگی را می شود وقتِ خنده ی کودکان پشت دندان های یکی در میانشان دید...

+ کودک درونم! بخند لطفا!
+ بشنوید زندگی علیرضا قربانی را! (+)
همین!
۱۹ نظر ۰۹ اسفند ۹۲ ، ۱۲:۴۵
ماهے !!

اول و آخر... یار

یک وقت هایی هم هست که فکر می کنم اگر پیر بشوم اوضاعم چه ریختی می شود؟ شبیه آن پیرزنی که چند روز پیش توی خیابان پرید جلو ام و گفت: "مادر کجا روضه ست؟" از همان هایی که می گردند توی محل و از هر دری که باز باشد و بفهمند روضه دارند بروند تو. یا بشوم شبیه آن پیرزنی که جلوی قسمت خواهران مسجد می نشست روی صندلی و زمان هایی که اگر نزدیک خانه بودم و اذان مغرب را می گفتند می رفتم مسجد با کلی غر غر می گفت:" تو که جوونی برو بالا، بعدم پایین جا نیست" دستم را می کشید و می گفت: "بیا خودت ببین" و من صدای غر غر هایش را تا در بالا می شنیدم تا نفر بعدی ای از راه برسد!

بالا چقد فضایش آرام تر و معنوی تر از پایین بود و حس و حال خوش تری داشت و توی دلم تشکر می کردم از آن پیرزن! یا بشوم شبیه آن پیرزن تر و تمیز و معقولی که بر میگشت عقب و اشاره می کرد که کنارش جا دارد و من بروم پیشش در صف اول. چند باری هم خودم رفتم برایم جا باز کند. یک نفر که موقع سجده همه ی ریه ام را پر می کردم از عطر یاس جا نمازش -که پلاکی تویش دیده می شد- و عطر نرگس مقنعه اش؛ مقنعه ی چانه داری که کِشَش را می انداخت پشت سرش و می چسبید به بالای پیشانیش.

حرکات خیلی زیرکانه ای داشت.  مثلا یکبار که داشت دعا می خواند گفت این خط را معنی اش را بلند بخوان ریز است و می خواست من چیزی دستگیرم بشود. همیشه هم لبخند می زد و کلی صحبت می کردیم و من هیچ وقت توی دلم نمی گفتم چقد حرف می زند و دلم می خواست هی حرف بزند و هی گوش کنم. یکبار نمی دانم سر چه چیزی بود که اسمش را پرسیدم... گفت "نرگسم مامان جان"... من چقدر خوشم آمده بود که با یک خانم میانسال نرگس نامِ لبخند به لبی دوست شده ام!

دیروز که از جلوی در مسجد محلمان رد می شدم اعلامیه ای دیدم به نام :"بانو نرگسِ فلانی مادرِ شهید فلانی"....

+ برای شادی روحِ همه ی مادران شهدا صلواتی بفرستیم.

+عکاس: حجی مومن.

همین!

۳۰ نظر ۱۸ دی ۹۲ ، ۱۳:۲۵
ماهے !!
اول و آخر...یار

بهترین آلبوم موسیقی را هم که روانه ی بازار کنی، خوشمزه ترین دستپخت را هم که داشته باشی، هنرمندانه ترین تابلو هم که بکشی، پر معنا ترین متن را هم که بنویسی، زیبا ترین شعر را هم که گفته باشی، شاهکار ترین حرکت را هم که انجام داده باشی، بازهم افرادی هستند که مخالفت باشند و منتظر دیدنت هستند تا فحش و ناسزا بارت یا یک چک آبدار حواله ات کنند و حالشان از تو بهم بخورد!

مزخرفترین شعر را هم که گفته باشی، زشت ترین لباس را هم که پوشیده باشی، افتضاح ترین غذا را هم که درست کرده باشی، بدترین آهنگ را هم که خوانده باشی، باز هم طرفدارانی خواهی داشت که برای یک لحظه دیدنت لحظه شماری کنند و برایت کف دست مرتب یا نامرتب بزنند!

نه وجود مخالفان زیادِ یک کار خوب آن را بد جلوه می دهد، نه وجود طرفداران و دوستداران زیادِ یک کار بد آن را خوب نشان می دهد!

+ برای این که این متن من دچار خود کوبندگی نشود، عده ای از شما مخاطبان با دست و جیغ، تشویق و عده ای دیگر هم شدیدا با آن مخالفت کنید!

همین!

۴۲ نظر ۰۵ دی ۹۲ ، ۱۲:۴۵
ماهے !!
اول و آخر... یار
گذشت آن زمان هایی که زنگ در را که بزنند، ذوق مرگ بشویم از این که یک پستچی نامه ای از عزیزی آورده باشد، آن زمان هایی که دوست صمیمی دبستانم گاهی کارت پُستالی برای روز تولدم بفرستد و تویش "عزیزم تولدت مبارک" ی نوشته و دَرَش را تُف مالی کرده باشد و بیندازد در صندوق زرد/نارنجی پُستی که سر هر خیابان پیدا می شد و من هم تا روز تولدش فکر کنم، فکر کنم به این که با چه چیزِ بهتری جبران کنم که بشود پُستش کرد!
بماند که تا دو سه سال این روند بیشتر ادامه نداشت و از دل بِرَفت هر آن که از دیده بِرَفته بود و سال ها بعدش تبدیل بشود به پیامکی آن هم هر دو سال یک بار یا نهایتا سالی یکبار... .
گذشت آن زمان هایی که مادر یا همسری هر صبح چادرش را سَر کند و کارهایش را بیاورد توی حیاط که اگر زنگِ در خورد، بدون دمپایی یا  با دمپایی از ذوقَش که پستچی باشد شلنگ تخته بیندازد بِدَوَد در را باز کند به امید این که عزیزکِ دلبندشان از جنگ و جبهه نامه ای نوشته باشد؛ چه رسد به این که زنِ همسایه پیغام آورده باشد که فلانی پشت خط است بعد باز بدون دمپایی یا با دمپایی از ذوقَش شلنگ تخته بیندازد بِدَوَد تا خانه ی همسایه که تلفن دارند، دو کلامی حرف بزنند و از شدت شوق و دلتنگی اشک بریزد و قطع شود... گذشت آن زمان ها... .
جایش اما الآن گوشی ها و تبلت ها آمده که دوی نصفِ شب هم اگر کسی نامه ای از نوعِ الکترونیکی داشته باشد بنویسد، بدون تف مالی بفرستد، دستگاه گیرنده صدائَکی بدهد، صاحبش را از خواب بیدار کند، در آنِ واحد جوابش را بدهد وَ نانِ هر چه پستچی باشد را آجُر کند.
فقط ترسم از این است که اگر خدایی نکرده زبانم لال جنگ بشود، اینترنت را تا جبهه راه بیندازیمُ  بگوییم جنگ نرم در کنار جنگ سخت خیلی هم ثواب دارد!!
گذشت آن زمان هایی که وقت صرف کنند برای نوشتن، یادمان رفته که نوشتن یک شورِ عاشقانه است، لحظه ای که در آن "من" با "من" (بخوانید "او") هیچ فاصله ای ندارد... . یادمان رفته شخصیتِ افراد را از نوشته ها و سخن هایشان بشناسیم نه حدسیاتمان، چرا که هر چقدر هم بخواهد خودش را پنهان کند زبان و نوشته اش لوئَش می دهند، که من هم هر چه فکر می کنم حدیثش را یادم رفته!
آری، گذشت آن زمان ها...

پ.ن: روز تمام "لیلی" ها بر "لیلی"ها مبارک :)
بازنشر در لینک زن (+)
همین!
۱۶ نظر ۱۵ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۲۵
ماهے !!

اول و آخر... یار

می دانم زیاد است ولی خیلی دوست دارم نظرتان را راجع به اولین داستانم بدانم. اگر بد بود بفرمایید که دیگر ننویسیم که سنگین تر هم باشد :))

ساعت  12:10 دقیقه نیمه شب

مثل همیشه نشسته بودم پشت میزم و مشغول خواندنِ کتابِ" چگونه برخورد کنیم؟".رسیده بودم به این جمله:"زن اگر بهانه های بی دلیل می گیرد بدانید بُعد عاطفی روحش لنگ می زند!". یکهو دیدم یک نفر با داد می گوید:

۳۴ نظر ۲۶ مرداد ۹۲ ، ۱۸:۰۸
ماهے !!
اول و آخر... یار
گاهی فکر میکنم، که چقدر فکر میکنم!
مثلا به وقت هایی فکر می کنم که سر کلاس استاد دارد مسئله حل می کند و بعد از این که تخته را پاک می کند، تازه به خودم می آیم که به اندازه ی زمان نوشتن حل مسئله روی تخته و پاک کردن آن در حال فکر کردن بوده ام!
باز فکر میکنم که به چه فکر می کرده ام، یک فلاش بک می زنم و ذهنم را حلاجی می کنم (در حالی که این بار با چشمانم نوشته های استاد را پی گیری میکنم). اخم هایم را هم در هم می کنم که استاد اگر متوجه نبودِ حضورِ روحی من در کلاس شد، جرئت نکند حرفی بزند. علاوه بر موضوعِ فکر، یک چیز های جدیدی هم دست گیرم می شود!!
یادم می آید یک بار در مرحله ی دوم (پی گیری نوشته های استاد) بودم که گفتم شروع کنم به رو نویسی از تخته، اصلا نمی دانستم چه چیزی را کپی می کنم، خب به آن چیزی که فکر می کردم و الآن نمی دانم چه بوده حتما مهم تر از درس بوده!!!
فقط می نوشتم به امید اینکه:"جزوم کامل باشه، می رم خونه می خونم!!!"
همین طور که می نوشتم یک قسمتی خیلی بد نوشته شده بود، برای خالی نبودن عریضه پرسیدم: "ببخشید استاد، خط دوم آخر خط، کلا قسمت بعد مساوی چی نوشتید؟!"
یک نگاهی به تخته انداخت:"عه! بله.. اشتباه نوشتم، آفرین! هیچ کسی حواسش نبود آ، اسمت چی بود؟ یه مثبت برات بذارم..."
من:"هوم؟!! من فقط..."
تازه به خودم آمدم که خیلی حواسم بوده!!!
و تازه تر به این هم فکر می کنم که فکر، فکر می آورد...
برای اثباتش همین حالا...
کمی فکر کن...

خب به چه فکر میکردم؟!
همین!
۱۵ نظر ۰۹ تیر ۹۲ ، ۱۹:۵۰
ماهے !!