ماهیــ . .

ماهیــ . .


دچار یعنی عاشق!!
و فکر کن که چه تنهاست اگر که
"ماهی کوچک"
دچار دریای بیکران باشد ..
.
.
من در اینستاگرام:

Instagram
Categories

۱ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

اول و آخر... یار

هوا به سردی می زند. ژاکت ظریف طوسیم را که به عشق ژاکت ها و لباس های پاییزی ام بود که می خواستم زود تر پاییز بشود، تنم می کنم. هدفون را می گذارم توی گوشم که از صدای ماشین ها و موتور ها دور باشم. پناهیان دارد راجع به مبحث لطافت عقل صحبت می کند! می روم سمت ایستگاه اتوبوس و فکر می کنم چقدر خوب می شود یک ایستگاه پیاده روی کنم. دست دلم را می گیرم و راه میفتم، حالا رسیده است به "شهرام ناظری" ها... ایستگاه را رد می کنم و مثلا حواسم نیست... فکری می شوم. فکر خودم، فکر اهداف توی سرم، فکر خدایم، فکر... فکر بعضی فکرها که مثل خوره میفتند به روح و جانم...، فکر جمله ی استاد م که وسط درس تخصصی می گوید:"دل کانونی است در مغز، که اطلاعات را مورد پردازش قرار می دهد، پس قلب نیست!" فکر می کنم که دل واقعا در مغز است؟!

ایستگاه ها را یکی یکی، پیاده عوض می کنم. رسیده است به "قربانی"ها... حسابی رفته ام توی جو! کم مانده بزنم زیر گریه. همیشه ی همیشه هم که من زود رنج نیستم. این خوب نیست که همه ی کارهای اشتباه مردم و ناراحتی هایم را بگذارم/ند پای زودرنجی و گلبرگ(!) بودنم، نه این انصاف نیست. آنطوری ها هم نیست که بی دلیل ناراحت بشوم. باید دل و ذهن مشوشم را خالی و مرتب کنم. دوباره جمله قدیمیم را تکرار می کنم که "هیچ چیز دنیایی ای ارزش ناراحت شدن ندارد!" ولی ناراحتی که دست خود آدم نیست. اصلا شاید خدا بعضی آدم ها را دلنازک تر می آفریند! کسی چه می داند!

رسیده ام جلوی در خانه کلید را می اندازم توی در، پایم را بلند می کنم، نه که نخواهم، نمی توانم یک پله را هم بالا بروم. به زحمت می رسم بالا، نگاهی به ساعت می اندازم. راهی که با وسیله نقلیه، بیست یا سی  دقیقه می شد حالا با وسیله نقلیه ی سر خود یعنی کفش هایم یک ساعت و بیست، سی دقیقه آمده ام... با دو پایی که دیگر نای یک قدم جلو تر رفتن را هم ندارند... .

پ.ن: یکی از همان ها.. (+)

همین!

۳۸ نظر ۰۳ آبان ۹۲ ، ۱۴:۴۳
ماهے !!