ماهیــ . .

ماهیــ . .


دچار یعنی عاشق!!
و فکر کن که چه تنهاست اگر که
"ماهی کوچک"
دچار دریای بیکران باشد ..
.
.
من در اینستاگرام:

Instagram
Categories

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

اول و آخر... یار

دفعه های قبل که می آمدیم زیارت پُز روشنفکری یقه ام را می گرفت که داخل شلوغ است و دلت را راهی کن و از این حرف ها. این می شد که تو نمی رفتم و از بیرون دلم را پرواز می دادم به کنار ضریح و می چسباندمش به پنجره فولاد!

امشب شب جمعه است و منُ دل جان تصمیم گرفتیم تمام پُز های عالم را توی وجودمان بر هم بزنیم و خاکیِ خاکی برویم زیارت! دوتایی رفتیم سمت پنجره فولادِ واقع در صحنِ انقلاب، ایستادیم جلویش و کم کم -طوری که کسی را هل نداده باشیم- رفیتم جلوتر. کف دستی بود که آمد پشت کمرم. نزدیک تر شده بودیم به پنجره!! دستم را گرفته بودم بالا که زودتر برسد. یک لحظه حس کردم انگشتانم دارند از جایشان در می آیند. یک خانمی به دستانم یاری می دادند که زودتر برسند و رسیدند! این بار هم بعد از دعای فرج، برای هرکسی که التماس دعا گفته بود و نگفته بود دعا کردم. لحظاتی بعد خودم را جلوی ضریحی می دیدم که آرزویم بود از نزدیک ببینمش و خودم نمی دانستم! شعفی تو دلم بود که در جایش بند نمی شد.

جمعیتی بود! هر طور شده بود باید می رسیدم زیر قُبه. صدای جیغ چند خانم مخلوط شده بود در شیون ها، گریه ها،  خدا خدا گفتن ها، یا رضا ها، صلوات ها، صدای خادمین که خانم سر راه ننشین و الخ. بی خیال نشدم. ماهی کوچکی را تصور کن توی یک دریای عظیم مهربانی امامی که به رئوف بودن معروف است البته بین موج های شبه مکزیکی زائرینش! حتم داشتم خیلی زود صدای "تِرِق" شکسته شدن قفسه های روی شُش هایم را خواهم شنید. نه راه پس داشتم نه راه پیش. روی پنجه ی پاهایم بلند شدم. توی دستم دستمالی بود که کم مانده بود آب بچکد از آن (اه اه و از این حرف ها نداریم. زیارت است و یک دل شکسته دیگر...) دستم را گرفته بودم توی هوا که لِه نشود. یک بنده خدایی دستمال خیس را از دست من گرفت و کشید به ضریح و گذاشت بین همان دو انگشتم!! من هم گفتم با تشکر! بالای سرم را نگاه کردم دیدم زیر قُبه ام و کلی دعا کردم و با این که دستم به ضریح نرسیده بود ولی دلم به حرف آمد که برگردیم هول دادن در شان ما نیست! ماهم گوش دادیم و برگشتیم سر همان جای قبلی یعنی جلوی گنبد، پنجره فولاد و سقاخانه ی صحنِ انقلاب. حالا من هستم و قلم و کاغذم. 

25مهر 1392 - 23:00

همین!

۲۰ نظر ۲۸ مهر ۹۲ ، ۱۶:۱۰
ماهے !!
اول و آخر... یار

امروز روز عرفه است و من از تو می خواهم که راه رسیدن به آسمانِ معرفتت را نشانم دهی و بعد امانم دهی... پناهم دهی...

جانا!

دلم را که درمان کردی، خالصش کن و سرشار از خودت! از نور و رنگ و هوایت...اصلا از دنیا بِبُرش!

مانده ام با کدام صفتت صدایت کنم، توی ذهنم زیر و رویشان می کنم تا بفهمم کدام یک به کارم می آیند!! خودخواهم دیگر...

"ساتر"ی، می پوشانی.

"غافر"ی، می آمرزی و می پوشانی.

"شفیع" ی،  می آمرزی، می پوشانی و شفاعت می کنی؛ یعنی به بی آبرو شدگان هم بال و پر می دهی!

همین است! هجی اش می کنم: شَــ فــ یــ ع !

شفیع که داشته باشی ترکِ "غم" آسان است. زمان هم مهیّا، روز عرفه... و مناجات امامم حسین(علیه السلام)... تو را هم که دارم... دیگر؛ چه کم دارم؟! چه غم دارم؟!

می دانی؛ دلم آرام می گیرد وقتی تو را جستجو می کنم، وقتی دنبالت می آیم یا حتی ذکر و فکرت را دارم! دلم آرام می گیرد وقتی... تو هستی...

در بلا هم می چشم لذّاتِ او/ماتِ اویم، ماتِ اویم، ماتِ او...


پ.ن: راهیم... بازهم "انیس النفوس" لطفشان باعث شد عرفه در کنار حرم امن شان باشم... دعایمان کنید در این روز عزیز.

همین!

۲۱ نظر ۲۳ مهر ۹۲ ، ۱۱:۰۰
ماهے !!

اول و آخر... یار

در حالی که اهالی بلاد وبلاگستان در حال کورس گذاشتن و به رخ هم کشیدن قلم هایشان هستند، من همین طور خیره مانده ام به صفحه ی مانیتور و به این فکر می کنم که اگر دو تا بسته ی چهارصد تومنی بیسکوئیت HiBye بخرم به نفع تر است یا یک بسته ی هفتصد تومنی اش را! بعد به این نتیجه می رسم که اگر دو تا چهارصدی بگیرم، درست است که صد تومن اضافه تر میدهم ولی دو تا بیشتر گیرم می آید و این یعنی چهل تا تک تومنی سود!!

همین!

۲۹ نظر ۱۷ مهر ۹۲ ، ۱۰:۳۰
ماهے !!

اول و آخر... یار

من هنوز نفس می کشم!

همین!

۱۶ مهر ۹۲ ، ۱۴:۱۲
ماهے !!

اول و آخر... یار

پاییز باشد، بروی یک خیابانِ بی انتهای خلوتِ پر از برگ های زرد و نارنجی پاییزی... هدفن را بگذاری توی گوشَت و مثلا این موسیقی،  یک گچ که افتاده گوشه ی خیابان را ببینی، هوس بازی بزند به سرت... شروع کنی به لِی لِی رفتن... نمِ باران بزند، مچِ پایت بپیچد بخوری زمین! یک نفر بیاید دستت را محکم بگیرد، بلندت کند، یادت برود دردِ پایت را، خوب شود اصلا! گچ را بر دارد جدول را بزرگتر کند، دست هم را گرفته باشید هی باهم لِی لِی بروید... به تهِ جدول که برسید برنگردید، خوشان خوشان بِدَوید تا تَهِ خیابان... یک خیابانِ خالی، یک خیابانِ پر درخت، یک خیابانِ خیس... هی بخندید، هی با خنده بگویی هیــــس... مردم می شنوند... بعد با خنده بپرسد مردم؟! همان طور که همان یک دستش را که گرفته بودی، بگردی دورش... بگردی... بگردی... بگردی... سرت رو به آسمان باشد... دهنت را باز کنی دانه های باران برود عمق ریه هایت... سرت گیج برود... بگردد... بگردد... بگردَ... حالت به هم بخورد... بیفتی زمین... از حال بروی... از شدت باران به هوش بیایی... ببینی تنها افتاده ای روی زمین... با یک عالمه دردِ مچِ پا... با یک عالمه خستگی... با یک عالمه باران... روی همان جدولِ لِی لِی بازی ات... .

همین!


۲۴ نظر ۰۳ مهر ۹۲ ، ۲۲:۱۵
ماهے !!
اول و آخر... یار
بعد از دیدنِ این همه بار پاییز برای هیچ کدام به اندازه امسال منتظر آمدنش نبودم؛ از نظر من توی "تابستان" است که غم داری و دلیل غمناکیِ "پاییز" می تواند این باشد که با ریختنِ هر برگ غمت هم ریخته می شود و رنگین کمانی از تکامل به چشم ها می ریزد، چرا که غمِ خدایی جز تکامل چیزی نخواهد داشت و همین که پا بگذاری روی برگ های خشک شده، تمام غم و غصه های دلت له می شود زیر پایت/م، قرچ قرچ می شکنند و برای همین جوّ را غمناک می بینی. اما اگر خوب فکر کنی، می فهمی توی "تابستان" غم داری، توی "پاییز" تا آخرین روزش غم هایت می ریزد و توی "زمستان" برای درس گرفتن از همان غم ها و بدی ها فکر می کنی؛ فکر می کنی که توی این دنیا هیچ چیزِ دنیایی ای، ارزش غم خوردن ندارد و برای همین توی "بهار" کلی نشاط داری!!!
از آن جایی که انسان، "نسی" ست، این حرکت به شکل چرخه ادامه پیدا میکند.
بماند که گاهی بزرگترین موهبتی که خداوند به انسان داده همین "فراموشی" است!
بماند که بارانِ پاییزی برایم هیچ وقت حسِ غم ناکی نداشته، چه چیز از این بهتر که دوش به دوشِ باران، دست در دستِ عطرِ خاک و در خیس چشمی نرگس ها قدم بزنی؟!
بماند که "هر روز پاییزه، هر هفته پاییزه، هر ماه پاییزه، هر سال پاییزه... "
همین!
۳۵ نظر ۰۱ مهر ۹۲ ، ۰۹:۳۰
ماهے !!