ماهیــ . .

ماهیــ . .


دچار یعنی عاشق!!
و فکر کن که چه تنهاست اگر که
"ماهی کوچک"
دچار دریای بیکران باشد ..
.
.
من در اینستاگرام:

Instagram
Categories

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۱ ثبت شده است

اول و آخر ... یار

آن هایی که آهن بدنشان بالاست، میبایست از میادین مغناطیسی شهر دورشان کنند و ترکش های طلایی روحشان را برای روز مبادا به عنوان سند نگه دارند، امکان دارد دوباره صدایی سمج اما زلال بیاید و همه کسانی را که از پا افتاده اند هل بدهد به سمت خدا!

آن وقت این قلب ها را که به "شک" افتاده اند میزان خواهد کرد و همه را خواهد برد به همسایگی آبشار "یقین" تا به آواز شهیدان که در آمد و شد نفس هایمان گم است گوش دهیم! وه که چه صدای دلنوازی..

ملامت کشانند مستان یار...

پ.ن1: "آه" که میکشم عطر جگرکی سر گذر میپیچد توی فضا... آه...

پ.ن2: چقدر این آهنگی که "احسان خواجه امیری" برای "خدا" خونده رو دوست دارم:)(+)

همین!

۱۵ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۶:۱۴
ماهے !!

اول و آخر ... یار

تشنه ام!
کاش یک "پیک*" آفتاب همین حوالی بود، هم تشنگی ام رفع شود هم مست شوم،مست مست! فارغ از این دنیا شوم... و خود را مثل قاصدکی بی وزن بین زمین و آسمان حس کنم...

کاش مردم عادت نمی کردند به نور "تقلبی" نئون ... آنوقت یک شهر پر از آدم های مست داشتیم!

یا حتی عادت به روز مرگی...
روز مرگی شایع شده...
واکسن های "تاریخ گذشته" ی تبسم هم دیگر افاقه نمیکند ...
 
پ.ن:"راه" مینوی تو مینای "می" ام داد نشان ...
پ.ن2: تا دلم باد مبتلای تو باد... اکفنی ما اهمنی من امر دنیای و آخرتی... لطفا...
*پیمانه ی باده خوری!!
همین!
۹ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۴:۵۹
ماهے !!

اول و آخر ... یار

توی این چند سالی که گذشت یک نفر نبود بیاید بگوید که این دو بغل عطوفت مال شما ، یا این دو جرعه لبخند!

همه تیر ها و طعنه هایشان را در من غلاف میکند...

پ.ن1: حرفی برای گفتن اگر هست، قاصرم ... جز تو زبان بسته ی ما را که وا کند؟!

پ.ن2: به خاطر شروع نمایشگاه... و کتاب هایی که مدت هاست جمع کردم  یک جا بخرم!روزهای خوبی رو پیش رو خواهم داشت!!!!

همین!

۸ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۷:۵۳
ماهے !!

اول و آخر ... یار

+نمیدانم این حس عجیب چیست که می آید و تمام روحم را به حلاجی میگیرد!

_تو تب داری.

+میدانم ... باید روزی سه بار هذیان بگویم و هر هشت ساعت یکبار موجی شوم!

همین!

۱۲ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۱ ، ۰۹:۰۹
ماهے !!

اول و آخر ... یار

پسر هم نشدم یک چند وقت بروم سربازی از خلایق دور باشم! قول میدهم آنجا با کسی دوست نشوم ... حداقل در آنجا فرصت برای فکر کردن، غصه خوردن، حرف نزدن، جواب پس ندادن برای کار هایت، غیبت نکردن و هزار هزار  گناه دیگر که وقتی در حین زندگی روزمره ات باشی انجام میدهی....انجام ندهی!

تنهایی روحی سربازی را ترجیح میدهم به همه چیز... نشانه ی چیست؟ دیوانگی؟ قبول ...

شاید به خاطر حس استقلالی که میگیری خوب باشد!

یا شاید هم تنها جایی که پدرم مجبور بود اجازه بدهد که تنها بروم وگرنه اگر اجبار نداشت مطمئنم آنجا هم از دست میدادم مثل الآن!

سربازیم آرزوست!:(  البته به شرطی که کارهای سخت سخت نگویندها ...!! این مال موقعی بود که گفتم اگر پسر بودم:دی که به خاطر خیلی مسائل دیگه خدا رو شکر نیستم!!!!

پ.ن: برای حضرت فاطمه (س) مطلبی نذاشتم چون حرفی نداشتم جز خجالت و شرم .... شاید کلیشه ای به نظر بیاد اما خود خانوم میدونن که ... بماند!

همین!

۲۲ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۱ ، ۰۷:۱۹
ماهے !!