ماهیــ . .

ماهیــ . .


دچار یعنی عاشق!!
و فکر کن که چه تنهاست اگر که
"ماهی کوچک"
دچار دریای بیکران باشد ..
.
.
من در اینستاگرام:

Instagram
Categories

۷۳ مطلب با موضوع «religious» ثبت شده است

جمعه پای صندوق بودم، بگذرم از ماجراهای سیاسی. از این که خیلی ها بار اولشان بود در طول عمرشان حتی با آن شناسنامه قدیمی جلد قرمز که صفحاتش مثل جگر زلیخا جدا جدا شده بود، رای می دادند. بگذرم از این که خیلی ها فقط یک رای داده بودند آن هم سال 88
بگذرم که مردی آمد با عصبانیت که: "خانم من نمیخوام رای بدم بابا!" گفتم رای مگر اجباری ست بزرگوار ؟! اشاره کند به همسرش که در صف روبرویی ایستاده. معلوم بود با دعوای شدید امده اند. باز هم خوب مردی بود !
بگذرم از همه ی اتفاقات عجیب و غریب و این که به چه کسی رای دادیم و رای آورد، اما ما نیک فهمیده ایم که اصل رای دادن است، رای مردم است که مشروعیت نظام را نشان می دهد. خدا را شکر میکنیم بخاطر حضور مردم.
اما چیزی که بیش از همه ی این ها من را به شدت فکری میکرد عکس های داخل شناسنامه ها بود. عکس های نوجوانی و جوانی افرادی که حالا چروک صورتشان سنشان را نشان میداد.
سرگرمی م شده بود که سن افراد را از قیافه هایشان حدس بزنم و بعد داخل شناسنامه هایشان را ببینم.
مادری که در جوانی ش احتمالا از آن خانم هایی بوده که برو و بیایی داشته. همین که سرم را بالا گرفتم تا ببینم چقد تفاوت کرده و این که  شناسنامه متعلق به اوست دیدم دیگر خبری از آن سوی چراغ چشم هاش نیست ! اگر نبود لبخند و نگاه منحصر به خودش شاید نمی شد تشخیص داد !
بودنِ بین مردم دریای معرفت است. کوه تجربه است. خدا را شکر میکنم که گاهی این افتخار نصیب ما هم میشود ..
اللهم لا تسلّط علینا من لا یرحمنا واجعل عواقب امورنا و امور شعبنا و ملّتنا خیرا

+ راستی هنوز کسی وبلاگ میخواند ؟!
۵ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۷
ماهے !!
"شرف المکان بالمکین"، یعنی مکان ظرف است و متمکن به آن شرف می دهد.
اگر فردی را مسئولیتی بنهند و قامت فکری او کوتاه تر از مسئولیتش باشد، باعث تنزل ارزش آن جایگاه می شود. مسئولی که در خور مسئولیتش عمل نمی کند بیش و پیش از آن که به شخصیت و هویت خود صدمه بزند، لطمه ای بزرگ تر، وسیع تر و ماندگارتر به منزلت آن جایگاه می زند و از شأن و قدر آن در میان مردمان می کاهد.
حال آن که مردمانی هستند که بیشتر از آنچه که یک مکان می تواند در خود جای دهد، به آن ارزش می دهند ..

+ سفر خوبی بود. شاید بعدا بیشتر در مورد آن بنویسم.
۳ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۳
ماهے !!


در شهر جایی هست که در ازدحام کابوس های روزمره هر نفس از هوایش عطر آرامش، قرارِ دلِ بی قرارت خواهد شد، آن وقت لذت وصل می پیچد توی ذهنت و هر دم روح و جانت را لبریز از نبودن می کند! آن جا ابدیتی جاری ست که دل کندن از آن ممکن نیست ..

+ شبِ جمعه ست نثارِ دلِ مرحومِ خودم ..
+ دلم به وسعت قرن مچاله شده ..
۷ نظر ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۶
ماهے !!
اول و آخر ... یار
تو نیستی و این را می شود از گلدان های شمعدانی خشک شده ی توی راه پله ی همسایه، راهروی کثیف خانه و حوصله های آویزان شده ی روی بند رخت فهمید..
تو نیستی و شهر بوی تعفن اجساد متحرک گرفته..
تو نیستی و ..
آسمان ابری ست .. آسمان بالای سر من بیشتر ..

اللهم عجل لولیک الفرج
۶ نظر ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۳۷
ماهے !!
اول و آخر ... یار
تولدم بود امروز ! :)
تنها کسایی که بهم تبریک گفتن این بانک ها بودن ! اگه میدونستم بنیان گذارِ تبریکِ اسمسی بانک کی بوده خیلی خوب میشد ! حلالشون باشه اون سالی ده تومنی که ازم کم میکنن بابت گزارش های اسمسی !!!!
۱۱ نظر ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۰۳
ماهے !!
اول و آخر... یار

شاید بهتر باشد کمی در فرهنگ لغاتمان تجدید نظر کنیم!
روحانی ای که هدفش ارتباط بیشتری با جوانان است. لذا به همین منظور حرف هایی را می زند که به مذاقشان خوش بیاید(فقط از روی نظر و عقیده ی شخصی خود+رنگ و لعابی زیبا از دین!) جوانان هم "به به" و "چه چه" به راه می اندازند که چه روشن فکری است! البته آن بنده ی خدا هم قطعا نیتش خدایی است ولی...
"روحانی" فقط مثال است برای نشان دادن شخصی بسیار مذهبی و نماد یک عده مذهبی!
به این فردی که مثال زدیم روشن فکر نگوییم! البته در فرهنگ لغت من(لا اقل با وضع امروزی) تا بگویند روشن فکر یاد کسی می افتم که تفریط می کند و نه اهل تعادل! که روشن فکری خودِ خود اسلام است.
در اصل باید به کسی بگوییم روشن فکر که فکرِ او را نور اسلام واقعی روشن کرده باشد و نه زمینه ها و افکارِ امروزی. از نظر من ذره ای نمی شود روی چنین آدم هایی برای مشورت حسابی باز کرد چون اسلامی را می گویند که تو خوشت بیاید و نه آچه که اصلِ اسلام میگوید.
زمانه ی سختی است برای انتخاب "راه" از "چاه"...

+مطلب آرشیوی

۲ نظر ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۵۹
ماهے !!
اول و آخر ... یار
نه!
این پاییز و زمستان را پایانی نیست
بی حضور عطر نرگسی تو ..
کسی نمیتواند این ظلمات را تهی کند ..
یک نفر باید بیاید نور بپاشد توی دهن ها .. چشم ها .. گوش هامان
دست راستمان را بگیرد ببرد تا خدا ..
که من و امثالِ من -تنهایی- عرضه ی تاتی کردن هم نداریم ..
یک نفر باید بیایید عطر نرگسی ش پخش شود توی وسایل ارتباط جمعی مان .. ذهن ها .. حتی توی سجاده ها..
کار بالا گرفته ..
شهر پر شده از دستفروش هایی که بی پروا نام کامل ادکلن های جنسی را فریاد می زنند ..
یک نفر باید به دادمان برسد ..
۲ نظر ۳۰ آبان ۹۴ ، ۲۰:۱۲
ماهے !!

بسم رب الحسین (علیه السلام)

کسی چه میدانست که قرار است امشب بشود روضه ی تمام عیار؟ جز پدر، که از همان اول به علی ِ اکبرش میگوید:

سر راهت دم آن خیمه کمی راه برو..

راه برو بابا جان.. راه برو قد و بالایت را خوب تماشا کنم.. پسر بزرگ کرده ام که بشود پهلوان، که بشود عصای پیری ام .. خسته که شدم، دلتنگ پدربزرگت که شدم نگات کنم یاد پیامبر بیفتم، حرف بزنی یاد پیامبر بیفتم، اخلاقت را ببینم یاد او بیفتم.. ولی حالا ..

خدا نسل تو را قطع کند عمر سعد که نسل مرا از این فرزند قطع کردی..

علیِ اکبر به میدان که رفت همه از مقابلش فرار میکردند، حمید بن مسلم راوی حدیث می گفت: کنار مردی بودم. او ناراحت شد، گفت: قسم می خورم اگر این جوان از نزدیک من عبور کند داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت و گذاشت لعنت خدا بر او باد..

علیِ اکبر که آمد نزدیک این نامرد او را غافلگیر کرد و با نیزه محکمی آنچنان به علیِ اکبر زد که دیگر توان از او گرفته شد به طوری که دستهایش را به گردن اسب انداخت، چون خودش نمی توانست تعادل خود را حفظ کند..


فاحتمله الفرس الی عسکر الاعداء فقطعوه بسیوفهم ا ر ب ا، ا ر ب ا ..


و در باد پریشان شد مویش..


آه..

"چیده ام روی عبا هستی خود را، دنیا .. "


چطور تاب آوردی ارباب .. که روضه ی علی اکبرت جان را از بدن آدمی جدا می کند..

۵ نظر ۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۷:۲۲
ماهے !!
اول و آخر... یار
زیر باران دعا کردم که زود برگردی .. سالم برگردی .. خوب برگردی.. خوب برگشتن خیلی مهم است .. با رضایت برگشتن خیلی مهم است .. و این که بعد از برگشتنت همه چی خوب باشد خانه مرتب باشد حالِ صاحب خانه بهتر است، حال صاحب خانه  که خوب باشد حال همه خوب است.. مادرم سفارش کرده که:  هر وقت تصمیم به مسافرت گرفتی خانه ات را مرتب کن بعد برو، وقتی برگردی ببینی همه جا مرتب است حس بهتری داری.. خستگی سفر توی جانت نمی ماسد..
حسابش را بکن یک روز که مثلا جمعه هم هست، برگردی ببینی یک مملکت بهم ریخته است ! چه حالی می شوی ؟!

+ حسی که الان دارم رو خیلی دوست دارم!
تنها.. بارون بی وقفه و پر صدا، رعد و برق.. پنجره ی باز .. رقص پرده ی گلدارِ صورتی پنجره ی اتاقم توی فضا .. بعد شُش ها مو پر میکنم از عطر خاک بارون خورده.. سرفه های پی در پی بخاطر این سرماخوردگیِ لعنتی ! همینطوری لپتاپ هم داره برای خودش زانیار رو میخونه..
همیشه من به سازِ تو .. برده سازت قرار از من .. 

+ تصمیم گرفتم دیگه "همین!" های تهِ پستم رو ننویسم.. :)
۸ نظر ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۰۳
ماهے !!

اول و آخر... یار

+ photo by mahi !

دو ساله بودم که توی بغل مامان نشسته و با کمک برادرم شمع روی کیکِ تولد را فوت می کردم.. بابای تازه از جبهه آمده ام پشت دوربینی بود که خیلی دوستش داشت !

توی این عکس سه ساله بودم.. من شمع کیکِ سه سالگی را فوت می کردم و تو .. منتظر بابایی که.. نیست... ! 

بابایی که بیاید و شکایت های سه سالگی ات را بگویی.. 


یک..

دو..

سه..

چهار..

پنج..

شش..

هفت..

هفت ساله شدم.. 

پدر برای کل کلاسمان شیرینی گرفت ! شیرینی پخش می کردم و تو با بغضی که قورت می دادی منتظر خبرِ شیرینی از پدر بودی.. شیرینی ای که با صد تا از آن شیرینی های نارنجک خامه ای که خیلی دوستش داشتیم عوض نمی کردی.. 

راستی صد تا خیلی عدد بزرگی بود برای ما نه ؟ 


نُه ساله شدم.. دعوتت کرده بودم توی جشن تکلیفم.. یادت میاید؟ 

بابا برای من کیک بزرگی خریده بود که رویش عروسکی نشسته بود.. گفته بودی چقدر دوست داشتی تا بابای تو هم برایت از این کیک ها بگیرد و من گفته بودم که انگار کن تولدمان در یک روز است و بعد "کمی" خندیده بودیم! 

فوت.. فوت.. فوت.. پانزده ساله شدم! و باز هم فوت ! اتشِ توی دلت را خاموش می کردم.. برف میبارید و دلِ تو در آتشِ نبودِ بابا میسوخت ! 

دبیرستان رفتیم.. دیپلم گرفتیم.. کنکور دادیم ! دانشگاه قبول شدیم ! توی دانشگاه زخم زبان خوردی.. شنیدی.. دم برنیاوردی.. و آنان بی خبر از آن که ذره ای از آن #حق استفاده کرده باشی.. !


که البته خوب می دانیم.. بابا نداشتن کجا و .. حق این چنینی دادن کجا !


رسیدیم به شروع دهه ی سوم ! قرار شد کیکی بگیریم و به شیر خوارگاه ببریم.. بردیم !

دخترکان زیر سه سال را می دیدی و اشک میریختی.. 

حتما توی دلت یاد دوران کودکیِ بی باباییِ خودت افتاده بودی مگر نه ؟ 

دانشگاه تمام شد ! مهندس شدیم! لباس فارغ التحصیلی تنمان کردیم ! گفتند بایستید کنار مادر و پدرتان تا عکس بگیرید ! عکس گرفتیم و تو خیره به دست های باباهایی که از حمایت حلقه شده بود دور دخترانشان .. ایستاده بودی کنار مادر و منتظر بابایی که..

نیست.. 


+ تولدم مبارک! 

+ این متن صرفا یک دلنوشته است! 

+ کاش همچین دوستی داشتم از دبستان تا ته دانشگاه ! 

+ سلامتی همه ی فرزندان علی الخصوص دخترانِ مفقود الاثر و شهدا صلوات.. 

همین!

۱۸ نظر ۰۴ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۴۵
ماهے !!

اول و آخر... یار

نشسته ام و با خودم فکر میکنم

به خیلی چیز هایی که از خدا خواستم، گرچه فقط برای دل خودم بوده، رسیده ام !

به لطف خدا و تلاش خودم !

و الحمدالله که هنوز ادامه دارد به طور عجیبی!

حتما خیلی آدم خوبی شده ام که بسترشان برایم به وجود آمده !!

دارم فکر میکنم..

به خودم می آیم ..

حسِ غرور ..


به ثانیه بود !

ولی می ترسم که همه ی آن ناچیز عبادت های واجب بی حضورِ قلب و دو مثقال کارهای خوب ِ از دستم در رفته از بین رفته باشد..


+ استغفرالله ربی و اتوب الیه

همین!

۱۵ نظر ۱۶ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۵۱
ماهے !!
اول و آخر... یار



ممنون که هر وقت حس می کنم زندگیم داره رکود پیدا می کنه و روز مرگی غلبه ، با یه تلنگر می فهمونی این طور نیست.. گرچه همه چیز خوبه.. همه خوبن.. منم خوبم!
این تلنگره اتفاقا دقیقا با همون چیزایی هست که من خیلی دوسشون دارم.. چیزایی که همیشه جزو افکار خوشایندم هستن.. که خب همونم به دو دسته تقسیم میشه.. چیزایی که "فکر" می کردم خوبن در صورتی که "و هو شر لی" !! بازم ممنون که بهم می فهمونی و نمیذاری بیشتر اذیتم کنه که آخ چرا؟!!
دسته ی دوم اون چیزایی هستن که دوست دارم و واقعا هم خوبن .. مثلِ.. مثلِ تصمیم و رزرو کردن ده دقیقه ای بلیط تهران- مشهد برای شب شهادت امام رضا(علیه السلام) وقتی فقط دو تا جا داره! پس دو نفر باید جانفشانی کنن. قطعا یکی از اون دو نفر من نیستم!
خدا می دونه چقدر خوشحالم که دارم میرم. سفری که فقط منم و حضرت مادر و یه کیف دستی!
یه سفر سرعتی!
حالا اگه اون جا بارون بباره خیلی خوب میشه.. 

+  قطع امید کرده ام از خود نه از شما/حالا که باز مانده ام از راه کربلا
تنها خوشم به این که کسی ضامنم شود/ باشد قرار وعده ما مشهدالرضا(ع)
همین!
۲۳ نظر ۲۹ آذر ۹۳ ، ۲۳:۴۸
ماهے !!

بسم رب الح س ی ن(علیه السلام)

تلویزیون را روشن می کنم، زیر تصویر نوشته: "300 کیلومتر تا نجف - ارتباط مستقیم".

بغضی توی گلویم راه نفسم را می گیرد که تلاش برای بالا بردن مقاومتم بی فایده می ماند و یک لحظه جریان عبوری از چشم هایم به بی نهایت می رسد. همین طور سرکج و زانو در بغل، زل می زنم به این همه عاشق! پیاده می رفتند نجف بعد هم کربلا... .

بعد به جای این که توی سرم فکر کنم، توی دلم فکر میکنم که: " آقاجونم! مگه بدا دل ندارن؟! دلم تنگ شده برای حرمت... ، "شاید" فرق کردم این دفعه! "

بی خبر از آن که...

عاشقی با اگر و "شاید" و امّا...

نشود...

همین!

۱۸ نظر ۱۱ آذر ۹۳ ، ۱۹:۱۰
ماهے !!

بسم رب الح س ی ن (علیه السلام)

در بخشی از دعای چهل و هفتم صحیفه ی سجادیه می خوانیم:" ای خدایی که ائمه را حجت بر بندگانت قرار دادی.. ".

حال این به چه معناست؟ 

در تبعین جایگاه شناسی بخش امامت از نظرگاه امام سجاد(علیه السلام) این را می فرمایند: ائمه حجت بر مردم هستند که حجت به معنای دلیل و برهان است که دو بار معنایی دارد یکی معرفتی و دیگری حقوقی. بار معرفتی این است که ائمه گفتارشان، کردارشان و رفتارشان برهانی است آشکار بر صفات خدا. یعنی در فعل این که بنده هستند و مخلوق خدا رفتارشان نشان گر وجود خدا بر روی زمین است.

در رابطه با بار حقوقی و جزایی که با وجود امامی که حجت است دیگر عذری برای انحراف از حق باقی نمی ماند. *


+ حضرت آقا در رابطه با امام سجاد(علیه السلام) می فرمایند: امام سجاد(علیه السلام) کمر بست به تعلیم اخلاق و تغییر اخلاق در جامعه ی اسلامی. چرا؟ چون طبق تحلیل آن امام بزرگوار مشکلات اساسی دنیای اسلام که به فاجعه ی کربلا انجامید یک بخش مهمی ناشی بود از انحطاط اخلاق مردم و فساد اخلاقی مردم. اگر مردم از اخلاق اسلامی برخوردار بودند، یزید، ابن زیاد، عمر سعد و دیگران نمی توانستند آن فاجعه را بیافرینند.


* متن بالا نقل به مضمونی بود از برنامه ی پیشوای عارفان رادیو معارف.. 28 آبان.. ساعت 8:40 که خیلی دلم میخواست در همان زمان گوش بدهم لیکن با توجه به خاصیت دانلود آرشیو برنامه ها از این سایت توفیق گوش دادن نصیبم شد. سخنران خوش صحبتی بودند جناب امیر محسن عرفان و مثال های اخلاقی که زدند بنده را به فکر فرو برد.

همین! 

۷ نظر ۳۰ آبان ۹۳ ، ۲۰:۰۰
ماهے !!

اول و آخر... یار

کربلا نرفته بود، ولی شده بود یک وقت هایی که توی حیاط  ایستاده یا توی خانه نشسته، دستش را به نشانه ی احترام بگذارد روی سینه اش و بگوید:"السلام علیک یا ابا عبدالله... ". بعد تو انگار می کردی که جلوی ضریح ایستاده... .

+ photo by mahi !

همین!

۳ نظر ۳۰ آبان ۹۳ ، ۱۹:۰۹
ماهے !!

بسم رب الح س ی ن (علیه السلام)

رادیو معارف گوش می دادم. حاج آقای "ملا نوری" نامی در حال سخنرانی برای غم سید الساجدین بودند که سخنانشان را جالب یافتم و سوالی که همیشه درذهن داشتم را پر رنگ تر کردند. سخن ایشان را به مضمون در اینجا نقل می کنم شاید برای شما هم جالب باشد:

یک زمانی از معاویه پرسیدند چرا یزید را انتخاب کردی؟ گفت خلافت یزید از قضای الهی بود!!

عبید الله بن زیاد همین حرف را در مقابل امام سجاد(علیه السلام) و حضرت زینب (سلام الله علیها) زد و گفت دیدید خدا ما رو پیروز کرد؟ (قضای الهی بود!) .. امام فرمودند :

من برادری به اسم "علی" داشتم که مردم کشتند، پدرم را مردم کشتند خدا نکشت...

قضا و قدر به منزله ی روح و جسم می باشد ( که منظور ایشان را دقیق متوجه نشدم که خب به چه معنا در این جا؟!)

و در ادامه ی روایت سخنان امام را ادامه دادند که : ظالم ترین مردم کسی است که ظلم ظالم را عدل بداند و عدل را ظلم!**


حال سوال بنده این است که خدایی که برگی به اذن او نمی افتد چطور ممکن است شهادت سید الشهداء جز قضا و قدر نباشد؟ و ای کاش، ای کاش منبع این روایت را هم ایشان بیان می داشتند...


*شاعر حضور یافته در رادیو معارف حامد اهوَر

**برنامه ی زینت عابدان ویژه شب شهادت امام سجاد (علیه السلام)... رادیو معارف... 19:15


+ این نوا را هم در همان برنامه شنیدم (+) فوق العادست....

همین!


۸ نظر ۲۷ آبان ۹۳ ، ۲۱:۴۵
ماهے !!

بسم رب الح س ی ن (علیه السلام)

توی این محرّمی که کلی روضه گوش دادیمُ خواندیم،  دو تا اصطلاح شنیدم که وقتی عمیقا به آن فکر کردم، دلم واقعا به درد آمد. 

اعراب برای هر حالت و لحظه ای اصطلاح دارند، مثلا ماهی ای که از آب دور افتاده باشد، در لحظه ی اول جست و خیز زیادی دارد و اگر آب به او برسانند زنده می ماند. کمی که بگذرد هر چند وقت یک بار خود را تکانی می دهد و تلاش می کند به آب برسد، باز آرام می شود و دوباره جست و خیز می کند. در این لحظه هم اگر آب به او برسد زنده می ماند. لحظه های بعد که دیگر از یافتن آب نا امید است و تنها هر از چند گاهی بی رمق دهانش را آرام باز و بسته می کند... خیلی آرام و بی حال... . این لحظه ها، لحظه های آخر اوست یعنی چه به او آب برسد چه نرسد فایده ای ندارد... به این لحظه ی آخر "تَلَظّی" می گویند. خیال کن ماهی بیرون از آب را... تلظی یعنی علیِ اصغر(علیه السلام)*.

یا مثلا گنجشکی را فرض کن که زیر باران شدیدی مانده باشد برایش سه حالت  ایجاد می شود. من که حالاتش را ندیده بودم از کسی پرسیدم، شنیدم که اول خودش را جمع می کند بعد می لرزد و آرام آرام قدم بر می دارد. این را اعراب می گویند "گنجشک باران دیده".  خیال کن گنجشک زیر باران را... گنجشک باران دیده یعنی حضرت زینب(سلام الله علیها)**.

+ photo by mahi !

*امام حسین(علیه السلام) وقتی علی اصغر (علیه السلام) را روی دست گرفته بودند فرمودند: یا قوم ام لم ترحمونی فرحموا.هذا الطفل الصغیر اما ترونه کیف یتلظی عطشانا؟ ... نمی بینید که این کودک از تشنگی چگونه دهان خود را باز و بسته می کند؟

** این را در روز عاشورا  از فرزندِ شیخ حسین انصاریان شنیدم. که دقیقا همان حالات بود.

همین!

۱۰ نظر ۱۸ آبان ۹۳ ، ۲۰:۰۷
ماهے !!
بسم رب الح س ی ن (علیه السلام)

امروز حسین(علیه السلام) ...
                                          ح س ی ن (علیه السلام)
                                                                               می شود...
تشنه، گرسنه...
ذوالجناح با یال خونین خبر داد...

+ در روضه ی ارباب جا دارد آدم جان بدهد........ 
+ در این روز خوردن و آشامیدن، بخصوص از غذاهای لذیذ، نامناسب است...*
التماس دعا

منابع تاریخی:*توضیح المقاصد: ص3

                          مسارالشیعه: ص25.

همین!

۸ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۰:۳۱
ماهے !!
بسم رب الح س ی ن (علیه السلام)
+ photo by mahi !
و لعن الله ابن مرجانه و عمر پسرِ سعد را
که خوشحال بودند از کثرت سپاهشان...*
شمر، به خیالش امان نامه اش را قبول می کنند!
از طرف امیرشان می گفت امان نامه برای این باشد که به خاطر حسین(علیه السلام) خودتان را به کشتن ندهید!!
هُم لا یفقهون!
عموی مان عباس(علیه السلام) فرمود:
"لعنت خدا بر تو و بر امیرِ تو (و بر امان تو) باد...
ما را امان نامه می دهید در حالی که پسرِ رسولِ خدا در امان نباشد؟!" **
به گمانم ابرها هم برای مظلومیت پسرِ رسول خدا دلشان گریه می خواست... مثلِ منِ الآن...

امروز عمو... سه بخش دارد...

...دست... بدن... دست...

و الله ان قطعتموا یمینی‏ انی احامی ابدا عن دینی‏...

پ.ن : شنیدنی : (+)

منابع تاریخی:*کافی: ج 4، ص 147

                     **از مدینه تا مدینه: ص 381-382

همین!

۶ نظر ۱۲ آبان ۹۳ ، ۱۱:۲۰
ماهے !!
بسم رب الح س ی ن (علیه السلام)

آب... نایاب...شد...*

همه ی لذت یک پدر به این است که قد و بالای جوانش را ببیند برای همین زمانی که حضرت علی اکبر(علیه السلام) اذن میدان می گیرند ، پدر از ایشان می خواهد که

سر راهت دم آن خیمه کمی راه برو...

حالا شما حسابش را بکنید، زمانی که حضرت ارباب بالای سر جوانش بود عمه ی سادات کنارشان رفت تا او را با خود ببرند حسین بن علی (علیه السلام) فرمود زینب من زیر شانه هایش را می گیرم، شما هم پاهایش را، اما همین که قصد بلند کردن بدن را کردند دیدند نمی شود بدن را بلند کرد. امام حسین (علیه السلام) عبای خود را گشودند تا بدن "اِرباً اِربا" را داخل آن بگذارند... **

خواهم که بوسه ات زنم،اما نمی شود
جایی برای بوسه که پیدا نمی‌شود

ای پاره‌پاره‌تر ز دلِ پاره پاره‌ام
گفتم بغل کنم بدنت را .. نمی‌شود

امروز وقتی حسین بن علی(علیه السلام)
پسرَش، علیِ اکبرَش، جانَش را به میدان می فرستد،
می پرسد که علیِ اکبرَم، مرگ را چگونه می بینی؟!
می شنود: "بابا جان مرگ در راه شما عشق است برای من..."

+ جوانان بنی هاشم بیایید...
+باید کفن به وسعت یک دشت آورم/در یک کفن که پیکر تو جا نمی‌شود
+زخم قلب پدر از جسم پسر بدتر بود/ اِرباً اِربا دلِ بابای علی اکبر بود...
+ روضه ی علی اکبر(علیه السلام) بسی جگر سوز است...
+ شنیدنی : (+)

منبع تاریخی:*قلائد النحور: ج محرم و صفر، ص 81

               **کتاب گودال سرخ

همین!

۲ نظر ۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۴:۰۶
ماهے !!