ماهیــ . .

ماهیــ . .


دچار یعنی عاشق!!
و فکر کن که چه تنهاست اگر که
"ماهی کوچک"
دچار دریای بیکران باشد ..
.
.
من در اینستاگرام:

Instagram
Categories

۹۷ مطلب با موضوع «personal» ثبت شده است

نمیدونم این حالت و دوره ای که توش افتادم چیه ؟!

ولی امیدوارم تهش یه پروانه ای چیزی بشم !


+ نجاتم بده ..

+ نوشتن چجوری بود ؟ افتادم تو خط عکاسی، چه بخوام چه نخوام .. وقتی به یه بُعدی بیش از حد بها میدی اون یکی بُعده انگار میره یه گوشه کز میکنه، باید برم منت کشی ش ! نوشتن یه چیز دیگه ست .. نوشتن یه شور عاشقانه ست ..

۳ نظر ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۱۲
ماهے !!

امروز تولدم بود

عجیب ترین روز تولدی که توی عمرم داشتم، شاید بالغ بر 300 پیام تبریک دریافت کردم

اصلا فکر نمیکردم یه پُست توی اینستاگرام باعث این اتفاق بشه ! بعد از اون پیام هایی بود که توی دایرکت و تلگرام و اسمس میومد.

یه جورایی امتحانی بود. وگرنه هیچ فایده ای نداره این تبریکات بنظرم. اصلش اینه که اونایی که واقعا یادشونه بهت تبریک بگن بدون این که خودت بگی !

این در حالیه که پارسال اینجوری بود :

+

۴ نظر ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۱۵
ماهے !!

عصر که از محل کار برمیگشتم یک جور عجیبی دلم گرفته بود، جلوی در مترو ایستاده بودم و هربار که در بسته می شد توی چشم های خودم نگاه می کردم. چشم هام را بستم، ناخودآگاه و بی صدا اشک می ریختم!
مترو خلوت بود کسی پشتم نبود، اولین باری بود که این همه فشار رویم جایی بیرون از اتاقم داشت خودش را نشان میداد مخصوصا این که آخرین باری که گریه کردم مُحرم بود.
این چند هفته، هفته های سختی بودند برایم.
چشم هام را پاک کردم در باز شد، رسیده بودم جایی که باید. حالا کمی آرام ترم!
همیشه با خودم فکر می کردم بعضی زن ها چطور روی شان میشود توی اتوبوس یا مترو جلوی همه گریه کنند، حالا فهمیده ام بعضی مشکلات توی زندگی هستند که راه حل شان خارج از دسترس آدمی ند و فقط خدا باید کمک کند. نمیدانم اگر امروز دور و برم شلوغ بود باز هم این اتفاق برایم می افتاد یا نه ..
امروز فهمیدم احساسات زن چقدر زیباست !
بی صدا، آرام، لطیف ..

۴ نظر ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۱۴
ماهے !!

حرف زدن از دوست داشتنِ چیز مهم مثل استفاده کردن از عطر گرون قیمت توی یه محیطی می مونه ..
گاهی آدم احتیاج داره در مورد علایقش با بقیه صحبت کنه تا آروم بشه پس ممکنه از سر ناچاری آدم درستی رو انتخاب نکنه
اما بعدش به جای آروم شدن یک حس خلأ پیدا می کنه، انگار کن که در شیشه ی عطر گرون قیمتت رو برداشتی و جایی که نباید استفاده کردی و چه بسا به مقدار زیاد ..
برای بقیه اون محیط پشیمون کننده که توش عطر پخش شده نباشیم .. محیطی که اگه پنجره ش باز شه تمام اون بوی خوب رو با خودش هرجا که بخواد میبره و اون می مونه و شیشه ی خالی شده حس خوب و ملس دوست داشتن ..


احوال من ای دوست چنین است که انگار/ یک صاعقه بر جنگل خرم زده باشد ..

۷ نظر ۰۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۰
ماهے !!

فکر کنم صبرِ واقعی به اون نقطه ای میگن که بخوای از بی ادبی و بی احترامی یه گِله ای بکنی، ابرو گره بندازی، غر بزنی و یا حتی داد بزنی ..

ولی باز می گی نه ! "شاید" صلاح به اینه دندون روی جیگر بذاری ..

خدا کریمه ..


۴ نظر ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۹:۱۱
ماهے !!
من حافظه ی خوبی دارم، اما اینطور نیست که اگر بگویند هم الآن در مورد فلان چیز در سن کودکیت چیزی به خاطر داری و من هزار تا چیز بخاطر بیاورم! وقتی موضوع می گویند تمام گذشته برایم نامفهوم می شود. انگار رفته باشم به کما و برگشته باشم !
من حافظه ی خوبی دارم اما به این معنا نیست که اگر الآن بحث کنیم دو ساعت بعد یادم بماند. تو می توانی از من سوال بپرسی و من کلا فراموش کرده باشم کِی، کجا و چرا بحث کردیم.
من حافظه ی خوبی دارم و این به آن معناست که هر وقت بخواهد-حافظه م- چیزهایی را یادم بیاورد که تا عمق جگرم را بسوزاند ..
مثلا دو سالگی ! بله دو سالگی ! آن زمان که با گریه اجازه نمیدادم کسی موهایم را شانه بزند می دویدم شانه ی کوچک دندانه ایِ چوبی ام را می دادم دست پدربزرگم که اگر نبود نوازش های دست های زبرش هیچوقت نمیفهمیدم الان جدی است یا عاطفی !
مینشاند مرا روی پاهاش، در سکوتی عمیق شانه میزد و من آرام میشدم .. خیلی آرام !

+ آخرین بار حضور پدر بزرگ توی دنیا برمیگردد به پانزده سال پیش ..

۱ نظر ۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۲
ماهے !!

بدترین قسمت زندگی -بی تعارف- برای امثال من که نه فانی فی الله ایم و نه عارف بالله، آن قسمت است که مدت زمان طولانی برای انجام کاری وقت بگذاری که این نه به معنای دو ساعت، سه ساعت، ده ساعت یا حتی یک ماه، دو ماه! بلکه منظور سال هاست، بعد یک جایی ببینی نه تنها هیچ زحمتت دیده نمی شود، بلکه یک چیزی هم بدهکار می شوی!!
آخ سوز دارد، آخ سوز دارد، گاهی عین مته قلبم را سوراخ می کند می رود به اعماق وجودم و می زند توی چشم هام!
بی معرفتی هم حدی دارد.
من آدم بحث، آدم جنجال، آدم تنش، آدم دردسر، آدم حاشیه، نیستم!
من متن ام. من خودِ خود متنم. اما واقعا گاهی آدم می بُرد. همه چیز روی هم جمع می شود و یک جا سر ریز می کند تا جایی که صدایش هم می لرزد..
می دانی؟

#و_سلاحه_البکاء

۵ نظر ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۴۰
ماهے !!

هیچ وقت فکر نمی کردم تنهایی تا این حد آزار دهنده باشه. اولش فکر میکنی چقدر خوب ! حالا که خونه ساکته می تونی به همه ی کارای عقب افتاده ت برسی. ولی دم دمای ظهر که می شه، وقتی می بینی کولر فقط برای تو یه نفر روشنه، تلویزیون هیچی نداره و الکی واسه خودش داره حرف می زنه و ناهار از زهر هلاهل بدتره اونوقته که میگی خودت کردی که ..

شروع می کنی وضعیت رو تغییر بدی ! خوش بو ترین عطرت رو می زنی! اینترنت رو قطع می کنی ! تلویزیون رو میذاری رو حالت رادیو، به یاد قدیما رادیو جوان ! صداشو زیاد .. نه زیاد نمی کنی ! اگه چیز خنده داری گفت بلند می خندی ! ظرفا رو می شوری .. اتاقتو مرتب می کنی ( آخه داری متنبه می شی و می خوای از اون وضعیت اسفبار کنده شدن قلبت جدا بشی !)

یه سالاد میوه درست می کنی، یه شربت توت فرنگی هم! خب چون خیلی می خوای بهت خوش بگذره قارچ و پنیر  و فلفل و آویشن رو جا میدی بین کمی سیب زمینی سرخ کرده. حالا مطمئنی که اگه اینارو -بافاصله- بخوری خیلی بهت خوش می گذره!!

"کمی" شو می خوری !

هیچ فرقی نمی کنی .. هیچ فرقی .. هیچ .. ه ی چ ..

۹ نظر ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۵۲
ماهے !!
می دونی چیه ؟ نه که ناشکر باشم ها. اما دوست داشتم الان توی یه دِهی زندگی می کردم. صبح به صبح می رفتم تپه های جلوی خونمون گل می چیدم، میذاشتم توی گلدون گرد شیشه ایه که یه روز وسط راه وقتی داشتم می اومدم خونه خریدمش. با خودم گفتم اگه بذاریمش روی میز ناهار خوری بعد هر وقت که دوست داشتم حالم عوض شه برم باغ گل یه دسته گل بخرم بذارم توش. اما خب فکر کنم از تپه بچینم لذت بخش تر باشه.
آره، داشتم می گفتم. گاوم داشته باشم . داشته باشم ؟ ..  نه گاو دوست ندارم حقیقتش. دردسرش زیاده. زورمم نمی رسه جا به جاش کنم. بعدم عصبانی شه ممکنه لگد بزنه پرت شم. احتمالا خونه ی نُقلیم که اصلا دوست ندارم رنگ و بویی از شهر نشینی داشته باشه جای گاو نداره. گوسفند بهتره. ولی یه وقت حشره ای چیزی نداشته باشه ؟ بیخیال فوقش یه هفته اذیت میشم بعدش عادت می کنم.
خلاصه باید یه طویله باشه . وقتایی که دلم تنگ میشه برای اینترنت گردی، شعر خونی، اینستاگرام و وبلاگم برم بشینم توی همه ی کاه ها با حیوونام حرف بزنم. بهتر از اینه که بی خودی وقت بذارم. خیلی که دلم تنگِ شعرخونی شد قلم و کاغذو بر میدارم شروع می کنم شعر گفتن بعد یه مدت یه شاعر فوق العاده می شم. آره می شم پس چی !
آخ راستی . اصلا چیزی که هست اینه که باید یه جعبه کتاب ببرم. چند تا هم کتاب شعر می خرم که اولاش بهم سخت نگذره. یه باغچه کوچولو هم سبزی می کارم. من که اصلا سبزی دوست ندارم. ولی مامان میگه سبزی حتما باید سر سفره باشه ! باید ؟ خب باشه فقط شاهی می کارم. سیب زمینی و هویج و کاهو هم می کارم. همش در میاد ؟ باید برم یه موقعیت جغرافیایی زندگی کنم که همش در بیاد.
تلفن نمی خوام داشته باشم. هر کی دلش برام تنگ شد باید سر زده بیاد دیدنم. اینجوری کِیفشم بیشتره. یه چمدون با خودم می برم. چند دست لباس گل گلی خوشحال! چادر و جانماز . یه عالمه هم پارچه می گیرم تا زمستون وقت زیاده چرخ خیاطی هم می برم همش لباس می دوزم. بلد نیستم اما می تونم، می دونم که می تونم. مجبورم که بتونم. کاموا اینا هم می برم. آخرین باری که شال گردن بافتم سال قبل نه قبلیش بود که اولِ زمستون شروع کردم، اولِ زمستون سالِ بعد تموم شد !! خیلی برنامه ریزیم دقیق بود !!
دیگه چی می خوام؟ خب فکر کنم فعلا بس باشه. خمیر دندون مسواکمم بردارم حله! من حساب کردم هر سه ماه یه بار یه خریدی چیزی داشته باشم می رم بقالی نزدیکِ شهر. پول از کجا بیارم؟ مرغ و خروسم دارم خب ! تخم مرغ و بعضی از اون جوجه هایی که مرغ شدنو می فروشم. پولشو به یه زخمی می زنم!

فکر می کنی چقد دووم میارم ؟
به زمستون سال بعد نمی کشه !
۹ نظر ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۵
ماهے !!
خیلی وقت بود از چیزی احساسِ ناراحتی نمی کردم. از حرفی پشیمان نمی شدم. حسِ خودخوری درونی نداشتم. دیروز وقتی آرامشِ خیالم خدشه دار شد و ویروسی غریب در رگ هام جریان پیدا کرده بود، فکر نمی کردم که امروز صبح بعد از خواب، ریست فکتوری شوم. فکر نمی کردم یک ذره از آن احساسات منفی در من محو شود..
کِیفم کوک بود و خوش خوشانم بود که باز با یک اتفاق دیگر روز از نو روزی از نو .. حالا ثانیه شماری می کنم برای خوابی عمیق .. خیلی عمیق .. 
۸ نظر ۰۶ مرداد ۹۵ ، ۰۷:۵۲
ماهے !!
شده ام مثل زورقی که روی سیگنال های واژه های علیل و زمین گیر که توی بیست و اندی سالگیم بدجور به سراغم آمده اند، بی آن که بتوانند مرهمی بر زخم های فکری ام باشند و یا حتی راحتم بگذارند، تنها در ذهن و زبانم گیج می خورند و دور می شوند ..
می دانی؟
۲ نظر ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۵
ماهے !!

کسانی که همیشه سعی می کنند خودشان باشند موفق ترند و این عامل بهره مندی آن ها از احساسِ خوشبختی ست ..

همچنان گودلاک !

۴ نظر ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۷
ماهے !!

اول و آخر ... یار

وقتی هیچ شناختی در مورد کسی ندارید، ازش با دو تا پارامتر توی ذهنتون بُت نسازید یا حتی خُردش نکنین. اعتمادِ مطلق به حرف های دیگران هم صحیح نیست. هیچیِ هیچی. گفتگو خیلی از مشکلات و ابهامات ذهنی رو برطرف میکنه. کار سختی نیست و از طرفی هم بدونین شما مسئول تفکرات دیگران "نیستید". انقدر دنبال عوض کردن دید افراد نسبت به خودتون نباشید. همین که خودتون باشید کافیه. چون هر کسی برای خودش یک سری چارچوب داره. اگه چارچوب هاتون بهم میریزه یعنی یک جای کار ایراد داره. روزی هزار بار باید با خودمون تکرار کنیم که #خودم_باشم. کاری که خودت فکر می کنی عقلانی و درسته رو انجام بده و صد البته که انعطاف پذیری –معقول- جزء جدا ناشدنی اخلاقیاته.
گود لاک !

۳ نظر ۳۰ تیر ۹۵ ، ۲۰:۵۸
ماهے !!

اول و آخر ... یار

دوست دارم برگردم به شب هایی که از بی خوابی، شروع می کردم به گوش دادن رادیو و صدای بلند مجری که توی هدفونِ داخلِ گوشم می گفت "روشنــــــــــا". هر شب سر ساعت 12 برنامه داشتند که اسم های متفاوتی داشت، درست به خاطر ندارم که روشنا شب سه شنبه بود یا چهارشنبه، شاید هم شب پنجشنبه، نمی دانم مجری ش فرزاد حسنی بود یا اشکان صادقی، اما کلی عشق می کردم و ریز ریز می خندیدم که چقدر با حالند این رادیویی ها! بعد که برنامه تمام می شد، می رفتم سراغ آرشیو آهنگ های توی گوشیِ "جاوا" ییم. همراه با آهنگ های آرامِ شادمهر و معین و اصفهانی و چه و چه، فکر می کردم. فکر می کردم که چقدر همه چی خوب است. بدون هیچ سختی ای صبح پا میشدم می رفتم دنبال درس و دانشگاه.. 

حالا اما نمی دانم دیگر رادیو جوان آن برنامه ها را دارد یا نه. فرزاد حسنی ممنوع الکار شده یا نشده. از خستگی کارهای روزانه، شب که لپتاپ  را خاموش می کنم به اندازه سه ثانیه به سقف تاریک اتاقم نگاه می کنم و بعد هم نمی دانم روحم چطور به این سرعت از بدنم جدا می شود که می تواند برود سراغ خانمی که اصلا نمی دانم که بود را دور گردنش نخ بپیچد و بکشد .. !

۲ نظر ۲۶ تیر ۹۵ ، ۱۹:۴۰
ماهے !!
اول و آخر ... یار
تو نیستی و این را می شود از گلدان های شمعدانی خشک شده ی توی راه پله ی همسایه، راهروی کثیف خانه و حوصله های آویزان شده ی روی بند رخت فهمید..
تو نیستی و شهر بوی تعفن اجساد متحرک گرفته..
تو نیستی و ..
آسمان ابری ست .. آسمان بالای سر من بیشتر ..

اللهم عجل لولیک الفرج
۶ نظر ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۳۷
ماهے !!

اول و آخر... یار

من فکر میکنم همه ی انسان ها احتیاج به یک خلوت طولانی مدت دارند .. یک خلوتی که کسی مزاحم تفکرشان نشود.. خلوتی که یا دوباره انرژی میگیرند و برمیگردند یا .. می میرند به درد خودشان .. 
وقتی احتیاج به تنها بودن پیدا کردید هی نگردید دنبال عیب و ایرادهای آنچنانی .. نگردید دنبال روانپزشک و روانشناسانی با تفکرِ غربی .. بروید مدتی تنها باشید .. فکر کنید .. حتی شده از صفر شروع کنید .. عبادت کنید .. عبادت پر است از انرژی مثبت .. خلوت حق عادی همه ی ما ست ..
اراده کنید و دست روی زانوهای خودتان بگذارید .. ولی قبلش حتما سنگ ها را با خودتان وا بِکَنید و به شدت از خدا کمک بخواهید که ثابت قدم بمانید در راهش ..

+ علاقمندیم به صوت :)  +

 

 
۰ نظر ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۳۰
ماهے !!
اول و آخر... یار
برای من هر دوره ای اوجی داشته .. دبستان قاری مدرسه بودم هر سال هم رتبه هایی در منطقه و استان کسب میکردم. راهنمایی نقاشی میکردم، کارت پستال هایی میساختم با نقاشی کشیدن که حالا بعد از گذر این همه سال که دوباره در صندوقچه ی اسرارم(!) دیدمشان فکر نمی کنم دوباره بتوانم طراحی کنم.
دبیرستان اما دنبال شعر گفتن بودم. دنبال سفر نامه نویسی. دنبال روزانه نویسی. از بستنی خوردن توی مدرسه و کلاس های تابستانی بگیر تا نوشتن صحبت های بغل دستی ام شکوفه که حالا مادر شده است ..
دانشگاه اما شدیدا دنبال نوشتن بودم از اول اولش نمیدانم چرا .. آن قدر که با دوساعت فکر نهایت می توانستم یک بیت دست و پا شکسته شعر بگویم .. اما بیکار که میشدم می نوشتم.
حالا هم که چند وقتیست افتادم روی دور خطاطی .. خطاطی را هنوز خیلی وارد نیستم. یعنی اصلا وارد نیستم. فقط توی ذهنم افتاده بروم سمت خطاطی، تذهیب، خطاطی نقاشی ..
دوستی میگفت هیچ کدامش به دردت نخواهند خورد .. ذوق هنری نداشت شاید .. شاید هم درست میگفت !
ولی من همه ی این کار ها را برای دل خودم انجام دادم. حتی اگر هیچ کدامشان توی زندگی به کارم نیایند. هنر روح آدم را لطیف نگه می دارد. فکر میکنم اگر دنبال این کار ها نبودم نمی دانستم حتی دنیا چه شکلی ست. هنر دید آدم را عوض میکند.
جالبی همه ی دوران ها این بود که هیچ کدامش را کلاسی نرفتم. به نظر من بهترین آموزش برای شخص خود فرد است.. هزار تا استاد و دبیر و مربی بیاورند برایت هیچ فایده ای ندارد تا ته دلت کشش نداشته باشد به آن کار ..
آدم باید هر لذت حلالی را توی دنیا تجربه کند.. خدا گذاشته که لذت ببری و از نعمت هایش استفاده کنی و چه چیزی شیرین تر از کشیدن صدای قلم مرکب خورده روی کاغذ با دستان خودت ..
۸ نظر ۰۳ آذر ۹۴ ، ۲۱:۲۹
ماهے !!

اول و آخر ... یار

بیخیالِ دردهایی که با دشنه ی نمکین بر تنمان فرو رفتن ..

میگویم درد، چون خیلی هایشان از قبل درد بودند و سمتش رفتیم .. با استقبال ..

بکش .. درد بکش .. بیشتر ..

که شیرینی دارد فهمِ بعد از درد ..!


+ تیتر : مواظب خودتان باشید !

۰ نظر ۰۲ آذر ۹۴ ، ۲۳:۰۸
ماهے !!
اول و آخر... یار
بیست خط نوشتم، پاک کردم. دیدم چه بگویم جز این که حکمتت را شکر حضرتِ یار .. که نوشتنِ شکر گفتن، واجب تر است نوشتن خوبی و خوشی و غم و محنت ..

+ به طرز دهشتناکی نوشتنمان گرفته، فقط نمیدانم چرا قلم مثل ایام قدیم یاری نمیکند آنچنان که باید ..
۲ نظر ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۸:۴۵
ماهے !!
اول و آخر ... یار
دوم دبیرستان جلوی میز معلم یعنی میز اول نشسته بودم. او اما آمده بود کنار میز ما ایستاده بود، با یک قدم عقب/جلو تر! شاگرد اول های کلاس را می نشاند میز اول و بعد هم یک دسته ورق میداد دستمان که صحیح کنیم. خیلی احساس خستگی بر من غلبه کرد و تصمیم گرفتم گلویی تازه کنم!! پس هوس پرتقال خوردن کردم!
مادرم همیشه پوست میوه را با چاقو فقط خط می انداخت، همینطور که درس گوش میدادم پرتقال را هم پوست میکردم! گذاشتمش توی نایلونش و بعد هم توی جامیز. دست کردم توی کیفم که دستمال بردارم، دیدم معلم درسش را قطع کردم و گفت: "یا خودش بگه کی بود یا تمام جا میزا رو میام میگردم! هیچ کاریش ندارم فقط میخوام بهش بگم عجب پرتقالیه!" ته کلاس یکی داد زد:"آره خانم بوش تا اینجا هم میاد!"
به بغل دستیم گفتم مرضیه من پوست گرفتم! گفت الکی نگو، یعنی من نمیفهمم بغل دستیم داره پرتقال پوست میگیره ؟!!!
دست کردم تو جامیزو یه تیکه از پوستشو نشونش دادم، تنها چیزی که گفت این بود: باورم نمیشه !

من اون روز نمیخواستم تک خوری کنم، میخواستم کل ردیف رو پرتقال مهمون کنم ! اما معلم نذاشت !

+ خیلی ساله که ازون ماجرا میگذره ولی هر بار پرتقال میخورم یاد اون روز میفتم! مثل امروز که داشتم پرتقال میخوردم گفتم هم یه دستی به سر و روی وبلاگ بکشم هم خاطره مو بگم !!
۶ نظر ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۸:۳۶
ماهے !!