یادداشت‌های روزانه‌ی من

یادداشت‌های روزانه‌ی من

دچار یعنی عاشق!!
و فکر کن که چه تنهاست اگر که
"ماهی کوچک"
دچار دریای بیکران باشد ..
.
.
من در اینستاگرام:

Instagram
Categories
Archive

دو روز پیش به علت شیوع کرونا، اجبار شد همه  هشت صبح در خود مرکز تست بدهیم. امروز جوابش آمد. شنیدن مثبت شدن تست کسانی که حال و احوال ظاهریشان خبر از هیچ ویروسی نمیداد و خودشان هم باور نمیکردند، حس عجیبی بود. تعدادشان دو رقمی بود. همکار چهل ساله‌ام که بیماری قلبی دارد، مشغول نمک زدن روی خیار بود که خبردار شد جواب تستش مثبت است. هیچ علامتی نداشت. فرستادنش بیمارستان. پس از آن اتاق را ضد عفونی کردند. صحنه ترسناکی بود. تمام لحظاتی که برایم با شدت و غلظتِ جالبی که انگار از یک زن چهل ساله به دختر بیست‌ساله‌ای پر شور تبدیل می‌شد و خاطره تعریف می‌کرد پیش چشمم آمد. منتظرم دو هفته بعد، وقتی کامل خوب شد، از اتفاقات این دو هفته هم خاطرات جذابی تعریف کند..

۱ نظر ۱۷ تیر ۹۹ ، ۲۳:۰۰
ماهے !!

چند وقت قبل جایی نوشته بودم «بعضی شبا، بعضی جمله ها رو مثل خنجر از توی قلبم می کشم بیرون. ارّه رو چون فرو کنی، چه در کشی چه تو کنی» حالا حتی یادم نمی آید چه جملاتی و از دهان چه کسی بیرون آمده بوده اند. هیچ. انگار کسی دکمه فرمت را فشرده. همه چیز در چشمم ارزشش را از دست داده. «انسان» همین قدر «نَسی» است. همین قدر عجیب است. خدا فکر همه چیز را کرده. همه چیز..

۰ نظر ۰۵ تیر ۹۹ ، ۱۱:۲۲
ماهے !!

شما با اون ضعفای اخلاقیت به اسم دین داری، آرامش دختر مردم رو بهم نزن، خونِش رو توی شیشه نکن، روز دختر و ولادت حضرت معصومه(س) رو توی فضای مجازی تبریک نگفتی هم نگفتی. خب؟

۰ نظر ۰۳ تیر ۹۹ ، ۰۴:۴۶
ماهے !!

جلوی در توی کوچه با اخم‌های درهم ایستاده بود. شاید داشت فکر می‌کرد. مادرم را برده بودم خانه‌یشان. ما را که دید لبخند زد. گفت یادت باشد به ما شیرینی ندادی. دست‌کم سه چهار تا شیرینی. گفتم باید تشریف بیاورید خانه‌ی ما. هرچه زودتر، به نفع‌تر. خندید. پدرم امشب می‌‌گفت کاش همان‌موقع سوارشان می‌کردی می‌بردی شیرینی می‌دادی. چه‌میدانستم هفت روز بعد چه صحنه‌ای را می‌بینم؟ آدم چه می‌فهمد؟ 

۰ نظر ۱۸ خرداد ۹۹ ، ۰۰:۲۶
ماهے !!

از اول خرداد با خودم عهد بستم صبح‌ها سر ساعت شش از خواب بیدار شوم تا سر موقع مرکز باشم. هم مترو خالی باشد، هم گرمای آزاردهنده را نچشم و هم وقت داشته باشم بیشتر پیاده‌روی کنم. گاهی از کوچه پس کوچه‌های تجریش می‌روم تا به در پشتی امامزاده صالح برسم و سلامی کنم، برگردم. آن موقع روز بازار هنوز بسته است. کوچه‌ها هم خلوت‌اند. روزهای اول کمی ترس داشتم. حالا هم دارم اما کمتر. یک بار وقتی ایستاده بودم سلام بدهم یک پیرمرد سرحال با پیرهن سفید آستین کوتاه، شلوار جین و کتانی سفید و دو تا نان بربری در دست ایستاد، خم شد و رفت.
با ملخ‌های روی زمین تنها شده بودم. چیزهایی که الان یادم هم نمیاد چه بودند گفتم. یک گونی به دوش از جلویم رد شد. وسط سلام دادن بودم که بدون این‌که بایستد، خنده‌ای کرد. دندان نداشت. ترسیدم. ژست جدی‌تری به صورتم گرفتم. این اولین واکنش ناخوداگاهم برای دفاع است. سریع برگشتم. درِ تکیه‌ی تجریشِ بینِ کوچه بسته بود باید از بازار خلوت بر می‌گشتم. مغازه‌ها تک و توک در حال باز کردن بودند. حالا همه چیز بهتر شده بود به جز دمای هوا که لباس را به تن میچسباند و کلافه‌ام می‌کرد.
وارد مرکز که می‌شوم اولین چیزی که نظرم را جلب می‌کند بوی علف‌ها و درختان است. قبل ترش اما عطسه‌های دیوانه کننده‌ام نوید روزی خوش را می‌دهند. چندی پیش از درخت بلند پشت اتاق پنبه آزاد می‌شد. عین فیلم‌ها، برف پنبه می‌آمد. این روزها در حال گرده افشانی‌اند و حساسیت فصلی پانزده ساله‌ام فعال شده. اوضاعم را حسابی به هم ریخته. خارش انتهای گوش، گلو و چشم زندگی را سخت کرده. قرصی هم نیستم. دو روز پیش البته هم اتاقی‌ام یک آنتی هیستامین داد و 45 دقیقه بدون این که متوجه باشم بیهوش شدم.
امروز سعی کردم حواسم را پرت کنم و ناراحت صدای عطسه‌هایم نباشم. کسی نیامده بود. تا می‌توانستم با خیال راحت بدون عذاب وجدان عطسه کردم و آبریزش بینی داشتم. هدفون را با صدای معین گذاشتم و تا آخرین حد زیاد کردم و با گلوی اذیت زمزمه می‌کردم. او همینطور که می‌خواند به تو مدیونم و میدونم و من عطسه می‌زدم و کارهایم را انجام می‌دادم. رسیده بود به آهنگ مجنون، صدها دسته‌ی شادی توی سرم از درد و بلاهایم که توی سرشان بخورد می‌خواندند و من عطسه می‌زدم. لذت وصف ناپذیری بود. من لیست خاصی برای آهنگ ندارم. در سَوند کلودم با شادمهر شروع می‌کنم آخرهایش می‌رسد به شیش و هشتی‌ها. دیگری می‌خواند «همون حسی که می‌خوامه» و من عطسه می‌زدم. می‌خواند «همین جا که هوا خوبه» و من نفس می‌کشیدم. تا منتهی‌الیه چشم‌ها و گوش‌هایم می‌خارید. حواسم مثلا پرت شده بود و به هیچ چیز توجه نداشتم. ساعت چهار شد. باور ناپذیر بود. بیشتر از هر روزم بازدهی داشتم. به نشانه‌ی شکرگزاری دو تا عطسه‌ی دیگر هم زدم.

۰ نظر ۱۳ خرداد ۹۹ ، ۲۲:۱۱
ماهے !!

کاش می تونستم لذت شش صبح امروز رو وقتی مادرم موقع بیدار کردنم که یه سری کاغذ از روی میزم برداشته بود و با دقت نگاهشون می‌کرد، صدام زد و گفت اینا خط خودته؟ با همتون قسمت کنم! اونم تازه وقتی فکر میکردم تمرینای خط جدیدی که با قلم ریز شروع کردم خیلی خوب نشده..

۱ نظر ۱۲ خرداد ۹۹ ، ۱۰:۱۷
ماهے !!

با اصفهانیِ همیشه جواب

 

۰ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۲:۱۴
ماهے !!

چندماه پیش داشتم سریال بیگ لیتل لایز رو میدیدم. یه صحنه ایش بود که ریس ویترسپون میره مدرسه دخترش و توی جلسه اولیا و مربیان صحبت میکنه. سالن کیپ تا کیپ پره. همسرش هم که باهم به مشکل برخورده بودن انتهای سالن ایستاده. ریس جوری صحبت میکنه که انگار فقط همسرش انتهای سالنه. همچین صحنه ای رو هم توی فیلم یه لحظه نشون میده. اونا حتی توی ناراحتی هم هیشکی رو نمیدیدن جز محبوب خودشون رو. انگار سالن خالیه و فقط اون اقا انتها ایستاده.

داشتم فایل های لپتاپم رو مرتب می کردم که به این اسکرین برخوردم. نمیدونم چرا گرفتمش اون موقع اما واقعا از کل دو فصل سریال فقط همین.

 

۲ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۳:۱۵
ماهے !!

صبح رفتم اداره بیمه. جلوی در تبم را گرفتند. 33 درجه بود. دوباره کاغذ بازی شروع شد. از این اتاق به آن اتاق. از این اداره به آن اداره. از این باجه به آن باجه. یکی دوبار شاهد دعوا بودم. سر کرونا. سر نوبت. خانمی به خانم کناری اش گفت فاصله یک متر را رعایت کند. زن لجبازی کرد یک قدم و بی صدا جلوتر رفت! از کنارشان عبور و صحنه ی دعوای احتمالی را در ذهنم بازسازی کردم! در یک اداره بیش از پنج بار نوبت گرفتم. هیچ کدامشان کارساز نبود. هیچ کدامشان درست راهنمایی نمی کردند. در اداره ی بعدی که به آن جا پاسم داده بودند، از دستگاه شماره دهنده محض احتیاط از هر چهارتا دکمه شماره گرفتم. این عاقلانه ترین کار در اداره ی بی حساب و کتاب بیمه بود. آخرین کار اداری ام گمانم برای پارسال بود. تفاوتم با دفعه های پیشین این بود که در انتهای سالن شلوغی که همه جلوی باجه ها جمع شده بودند، بدون این که از صبر، ناراحت و یا نگران گذر زمان باشم، آرام نشستم. بدون این که توی دلم با اعتراض و خطاب به کارمندان بی اعصاب خسته بگویم زود باش زود باش. چیزی که دست من نیست فکر ندارد. چشمم فقط به شمارنده ی میزهای خدمت بود و گوشم به صدای زنی بود که شماره ها را با سکته می خواند. شماره هایم که خوانده می شد، خانم بافرهنگی بودم که با فاصله می رفتم سمت باجه ها شماره ام را نشان مردم می دادم. حکم عصای موسی(علیه السلام) را داشت. صورتم یک آیکن که دو ردیف دندانم از خنده به طور کامل پیدا باشد کم داشت. کارم که درست نمی شد دست از پا درازتر برمی گشتم و می رفتم سمت دیگری. خنده ی وهمی در ذهنم فریز می شد.

ساعت دورازده و نیم شد. هم قول داده بودم امروز کار تمام بشود هم تا می رفتم سر کار نرسیده باید برمی گشتم. ناگهان بعد از سه ساعت یاد اینترنت افتادم. بعد از سحری حساب اینترنتی بیمه ام را ساخته بودم ولی کار نمی کرد. با یک درخواست و بدون نیاز به نوبت، حسابم فعال شد و کارم راه افتاد. به همین راحتی! تمام سه ساعت دویدن و بالا پایین رفتن با دهان روزه همه اش پَر. دلم می خواست ساختمان بیمه را باصبوری و خنده ی وهمی، یک جا آتش بزنم.

۲ نظر ۰۶ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۳:۴۵
ماهے !!