ماهیــ . .

ماهیــ . .


دچار یعنی عاشق!!
و فکر کن که چه تنهاست اگر که
"ماهی کوچک"
دچار دریای بیکران باشد ..
.
.
من در اینستاگرام:

Instagram
Categories

برایم جالب است که متن زندگی خصوصی افراد بیشتر خواهان دارد تا اتفاقات اجتماعی!
این را می شود از صفحات پر فالوور اینستاگرام فهمید.
هرچه بیشتر از زندگی خصوصی، اتفاقات روزمره بگویی مخاطب بیشتری داری.
تو می توانی حتی سبک زندگی بسازی.
از خواب بلند میشوی، صبحانه ات را حوالی ساعت یازده میخوری -قبلش عکس گرفته ای- در اینستاگرام با ایموجی هایی متفاوت که نشان دهنده ی "وای خیلی خوابیدم مجبورم به جای ناهار صبحانه بخورم" پست می کنی.
اگر متاهل باشی که هیچ اما اگر دختر خانه باشی عصبانیت ها و غر زدن های مادرت از خواب تا لنگ ظهر را پست نمیکنی، بلند می شوی بروی خرید. هوا گرم است، یک آب میوه میگیری سوار تاکسی میشوی، نور افتاده روی انگشت هات و چه صحنه مناسبی برای قاب عکاسی! عکس را پست می کنی. میرسی به پاساژی برای خرید. لباس میخری هرکدامشان را استوری میکنی که کدام بیشتر به من می آید؟ با فروشنده دعوایت میشود اما عکس نمیگیری!
دست آخر با دو تا پاکت مارک دار عکس در آینه میگیری و استوری ..
حوالی ساعت سه حسابی گرسنه شده ای، به مهناز یا شهناز زنگ میزنی بروید بیرون ناهار. قبل از خوردن نهار از میز عکس میگیری، تگش می کنی و پست می کنی.
برمیگردی خانه، همینطور که اخم هایت توی هم است با ایموجی های خنده جواب کامنت ها را میدهی.
یکی دو ساعت میخوابی. حالا نزدیک غروب شده بلند می شوی یک فیلم میبینی، نظرت را -که از قضا خیلی هم دقیق نیست- پست میکنی..
حالا شب شده. شام را پست میکنی، طرز تهیه اش را می نویسی، می روی توی اتاق جواب کامنت می دهی، تا ظهر خواب بودی، خوابت نمی رود! نور اتاق را تنظیم می کنی، قهوه ای میریزی با یک کتاب -ترجیحا زبان انگلیسی- میگذاری روی تختت از حالت های مختلف عکس میگیری! پست ..
این فقط یک روز از زندگی تو بود همه را در جریان جنبه های مثبت زندگی ات گذاشته ای!  لحظه های خصوصی و حریم شخصی ات با معشوقت را جزء به جزء مینویسی. نسل جوان فکر می کنند تو خیلی خوشبختی. خیلی با کلاسی. اما خودت خوب می دانی این همه ی زندگی ات نیست!
 فالوورهایت بالا رفته تشویق کننده بسیار داری، گاهی از فالوورها درآمد کسب میکنی، اعتماد به نفس کاذب میگیری، و تلاشی برای بهترشدن سبک زندگی ات نمیکنی.
حالا تو یک الگو هستی. الگوی یک جمعیت..

خلأ کار فرهنگی در زمینه سبک زندگی به شدت حس می شود. حالا هر آدم معمولی ای با یک دوربین دارد سبک زندگی خانواده هایمان را می سازد 
چه بسیار افرادی که باطن زندگیشان را با ظاهر زندگی الگو مقایسه کرده اند و در بعضی موارد منجر به افسردگی، خود کم بینی یا حتی طلاق شده است.

۴ نظر ۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۱:۵۶
ماهے !!
مردّد سر چهارراه عبور ایستاده بودم، خیابان خیلی شلوغ نبود، ماشین عروسی پشت چراغ قرمز ایستاد و دو سه تا ماشین بوق بوق کنان از اتومبیل پیاده شدند و در حالی که یک چشمشان به ثانیه شمار چراغ بود و یک چشمشان به دوستانشان، میرقصیدند.
من باید رد میشدم، نباید؟ رد نشدم.
یکی دو تا عابر دیگر هم بودند
یک دفعه نمیدانم آن ماشین پر سرعت سر و کله اش از کجا پیدا شد.. زد. خیلی بد زد.
فقط صدای آهنگ میشنیدیم در حالی که چشم های همه یمان چهار تا شده و دست هایشان توی هوا مانده بود با گردن کج سمت تصادف
مرد میانسال پاشد شلوارش را تکاند و از روی خط عابر ادامه راهش را رفت. حتم دارم توی سرش پر از همهمه بود، "آقا چیزیت نشد؟ سرت درد نمیکنه؟ ببریمت دکتر"
دست هایش را گرفت بالا چشم هاش را بست که یعنی خداراشکر و بعد رفت.
خیلی وقت بود چراغ سبز بود کسی عبور نکرد.
چراغ قرمز شد همه ساکت توی ماشین هایشان بودن.
باید رد میشدم؟

۴ نظر ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۳
ماهے !!
جمعه پای صندوق بودم، بگذرم از ماجراهای سیاسی. از این که خیلی ها بار اولشان بود در طول عمرشان حتی با آن شناسنامه قدیمی جلد قرمز که صفحاتش مثل جگر زلیخا جدا جدا شده بود، رای می دادند. بگذرم از این که خیلی ها فقط یک رای داده بودند آن هم سال 88
بگذرم که مردی آمد با عصبانیت که: "خانم من نمیخوام رای بدم بابا!" گفتم رای مگر اجباری ست بزرگوار ؟! اشاره کند به همسرش که در صف روبرویی ایستاده. معلوم بود با دعوای شدید امده اند. باز هم خوب مردی بود !
بگذرم از همه ی اتفاقات عجیب و غریب و این که به چه کسی رای دادیم و رای آورد، اما ما نیک فهمیده ایم که اصل رای دادن است، رای مردم است که مشروعیت نظام را نشان می دهد. خدا را شکر میکنیم بخاطر حضور مردم.
اما چیزی که بیش از همه ی این ها من را به شدت فکری میکرد عکس های داخل شناسنامه ها بود. عکس های نوجوانی و جوانی افرادی که حالا چروک صورتشان سنشان را نشان میداد.
سرگرمی م شده بود که سن افراد را از قیافه هایشان حدس بزنم و بعد داخل شناسنامه هایشان را ببینم.
مادری که در جوانی ش احتمالا از آن خانم هایی بوده که برو و بیایی داشته. همین که سرم را بالا گرفتم تا ببینم چقد تفاوت کرده و این که  شناسنامه متعلق به اوست دیدم دیگر خبری از آن سوی چراغ چشم هاش نیست ! اگر نبود لبخند و نگاه منحصر به خودش شاید نمی شد تشخیص داد !
بودنِ بین مردم دریای معرفت است. کوه تجربه است. خدا را شکر میکنم که گاهی این افتخار نصیب ما هم میشود ..
اللهم لا تسلّط علینا من لا یرحمنا واجعل عواقب امورنا و امور شعبنا و ملّتنا خیرا

+ راستی هنوز کسی وبلاگ میخواند ؟!
۵ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۷
ماهے !!
"شرف المکان بالمکین"، یعنی مکان ظرف است و متمکن به آن شرف می دهد.
اگر فردی را مسئولیتی بنهند و قامت فکری او کوتاه تر از مسئولیتش باشد، باعث تنزل ارزش آن جایگاه می شود. مسئولی که در خور مسئولیتش عمل نمی کند بیش و پیش از آن که به شخصیت و هویت خود صدمه بزند، لطمه ای بزرگ تر، وسیع تر و ماندگارتر به منزلت آن جایگاه می زند و از شأن و قدر آن در میان مردمان می کاهد.
حال آن که مردمانی هستند که بیشتر از آنچه که یک مکان می تواند در خود جای دهد، به آن ارزش می دهند ..

+ سفر خوبی بود. شاید بعدا بیشتر در مورد آن بنویسم.
۳ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۳
ماهے !!

نمیدونم این حالت و دوره ای که توش افتادم چیه ؟!

ولی امیدوارم تهش یه پروانه ای چیزی بشم !


+ نجاتم بده ..

+ نوشتن چجوری بود ؟ افتادم تو خط عکاسی، چه بخوام چه نخوام .. وقتی به یه بُعدی بیش از حد بها میدی اون یکی بُعده انگار میره یه گوشه کز میکنه، باید برم منت کشی ش ! نوشتن یه چیز دیگه ست .. نوشتن یه شور عاشقانه ست ..

۳ نظر ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۱۲
ماهے !!

امروز تولدم بود

عجیب ترین روز تولدی که توی عمرم داشتم، شاید بالغ بر 300 پیام تبریک دریافت کردم

اصلا فکر نمیکردم یه پُست توی اینستاگرام باعث این اتفاق بشه ! بعد از اون پیام هایی بود که توی دایرکت و تلگرام و اسمس میومد.

یه جورایی امتحانی بود. وگرنه هیچ فایده ای نداره این تبریکات بنظرم. اصلش اینه که اونایی که واقعا یادشونه بهت تبریک بگن بدون این که خودت بگی !

این در حالیه که پارسال اینجوری بود :

+

۴ نظر ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۱۵
ماهے !!

عصر که از محل کار برمیگشتم یک جور عجیبی دلم گرفته بود، جلوی در مترو ایستاده بودم و هربار که در بسته می شد توی چشم های خودم نگاه می کردم. چشم هام را بستم، ناخودآگاه و بی صدا اشک می ریختم!
مترو خلوت بود کسی پشتم نبود، اولین باری بود که این همه فشار رویم جایی بیرون از اتاقم داشت خودش را نشان میداد مخصوصا این که آخرین باری که گریه کردم مُحرم بود.
این چند هفته، هفته های سختی بودند برایم.
چشم هام را پاک کردم در باز شد، رسیده بودم جایی که باید. حالا کمی آرام ترم!
همیشه با خودم فکر می کردم بعضی زن ها چطور روی شان میشود توی اتوبوس یا مترو جلوی همه گریه کنند، حالا فهمیده ام بعضی مشکلات توی زندگی هستند که راه حل شان خارج از دسترس آدمی ند و فقط خدا باید کمک کند. نمیدانم اگر امروز دور و برم شلوغ بود باز هم این اتفاق برایم می افتاد یا نه ..
امروز فهمیدم احساسات زن چقدر زیباست !
بی صدا، آرام، لطیف ..

۴ نظر ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۱۴
ماهے !!

حرف زدن از دوست داشتنِ چیز مهم مثل استفاده کردن از عطر گرون قیمت توی یه محیطی می مونه ..
گاهی آدم احتیاج داره در مورد علایقش با بقیه صحبت کنه تا آروم بشه پس ممکنه از سر ناچاری آدم درستی رو انتخاب نکنه
اما بعدش به جای آروم شدن یک حس خلأ پیدا می کنه، انگار کن که در شیشه ی عطر گرون قیمتت رو برداشتی و جایی که نباید استفاده کردی و چه بسا به مقدار زیاد ..
برای بقیه اون محیط پشیمون کننده که توش عطر پخش شده نباشیم .. محیطی که اگه پنجره ش باز شه تمام اون بوی خوب رو با خودش هرجا که بخواد میبره و اون می مونه و شیشه ی خالی شده حس خوب و ملس دوست داشتن ..


احوال من ای دوست چنین است که انگار/ یک صاعقه بر جنگل خرم زده باشد ..

۷ نظر ۰۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۰
ماهے !!

فکر کنم صبرِ واقعی به اون نقطه ای میگن که بخوای از بی ادبی و بی احترامی یه گِله ای بکنی، ابرو گره بندازی، غر بزنی و یا حتی داد بزنی ..

ولی باز می گی نه ! "شاید" صلاح به اینه دندون روی جیگر بذاری ..

خدا کریمه ..


۴ نظر ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۹:۱۱
ماهے !!
من حافظه ی خوبی دارم، اما اینطور نیست که اگر بگویند هم الآن در مورد فلان چیز در سن کودکیت چیزی به خاطر داری و من هزار تا چیز بخاطر بیاورم! وقتی موضوع می گویند تمام گذشته برایم نامفهوم می شود. انگار رفته باشم به کما و برگشته باشم !
من حافظه ی خوبی دارم اما به این معنا نیست که اگر الآن بحث کنیم دو ساعت بعد یادم بماند. تو می توانی از من سوال بپرسی و من کلا فراموش کرده باشم کِی، کجا و چرا بحث کردیم.
من حافظه ی خوبی دارم و این به آن معناست که هر وقت بخواهد-حافظه م- چیزهایی را یادم بیاورد که تا عمق جگرم را بسوزاند ..
مثلا دو سالگی ! بله دو سالگی ! آن زمان که با گریه اجازه نمیدادم کسی موهایم را شانه بزند می دویدم شانه ی کوچک دندانه ایِ چوبی ام را می دادم دست پدربزرگم که اگر نبود نوازش های دست های زبرش هیچوقت نمیفهمیدم الان جدی است یا عاطفی !
مینشاند مرا روی پاهاش، در سکوتی عمیق شانه میزد و من آرام میشدم .. خیلی آرام !

+ آخرین بار حضور پدر بزرگ توی دنیا برمیگردد به پانزده سال پیش ..

۱ نظر ۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۲
ماهے !!

بدترین قسمت زندگی -بی تعارف- برای امثال من که نه فانی فی الله ایم و نه عارف بالله، آن قسمت است که مدت زمان طولانی برای انجام کاری وقت بگذاری که این نه به معنای دو ساعت، سه ساعت، ده ساعت یا حتی یک ماه، دو ماه! بلکه منظور سال هاست، بعد یک جایی ببینی نه تنها هیچ زحمتت دیده نمی شود، بلکه یک چیزی هم بدهکار می شوی!!
آخ سوز دارد، آخ سوز دارد، گاهی عین مته قلبم را سوراخ می کند می رود به اعماق وجودم و می زند توی چشم هام!
بی معرفتی هم حدی دارد.
من آدم بحث، آدم جنجال، آدم تنش، آدم دردسر، آدم حاشیه، نیستم!
من متن ام. من خودِ خود متنم. اما واقعا گاهی آدم می بُرد. همه چیز روی هم جمع می شود و یک جا سر ریز می کند تا جایی که صدایش هم می لرزد..
می دانی؟

#و_سلاحه_البکاء

۵ نظر ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۴۰
ماهے !!


در شهر جایی هست که در ازدحام کابوس های روزمره هر نفس از هوایش عطر آرامش، قرارِ دلِ بی قرارت خواهد شد، آن وقت لذت وصل می پیچد توی ذهنت و هر دم روح و جانت را لبریز از نبودن می کند! آن جا ابدیتی جاری ست که دل کندن از آن ممکن نیست ..

+ شبِ جمعه ست نثارِ دلِ مرحومِ خودم ..
+ دلم به وسعت قرن مچاله شده ..
۷ نظر ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۶
ماهے !!