ماهیــ . .

ماهیــ . .


دچار یعنی عاشق!!
و فکر کن که چه تنهاست اگر که
"ماهی کوچک"
دچار دریای بیکران باشد ..
.
.
من در اینستاگرام:

Instagram
Categories

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

اول و آخر... یار

من دلم برای دخترانی که برخلاف عقیده ی شخصی و خانوادگی شان رفتار می کنند بیشتر می سوزد، تا کسانی که برای خود و خانواده شان مهم نیست با پسر همساده ی شان دست بدهند یا شالشان توی ماشین آنچنانیِ زیر پای شان، بیفتد.

من دلم برای دختری می سوزد که به خاطر حماقت و کم صبری ش از نبود محبت حلال که می بایست توی خانه تامین شود، می افتد پی محبت های کوچه ای، دانشگاهی، خیابانی، بازاری..

من دلم برای دختری می سوزد که خودش نمیخواهد گرفتار این منجلاب شود.

دلم برای همجنس خودم می سوزد که متوجه نیست، معصومیت چشم هاش چقد ارزش دارد، کاش می توانستم به تک تکشان  قبل از انتخاب کردن راهشان بگویم این راه پیدا کردن محبت که می روی به بدبختی ست..

دلم برای دختری می سوزد که بعد از سال ها می فهمد که کل راه را اشتباه رفته و همان راه مادر خدابیامرزش صحیح بوده، حیف که زبان گزنده ی پدرش در هر زمینه ای و نه صرفا در تذکر دادن او را به لجبازی وا داشته.

دلم برای زنان و دختران محله ی مان می سوزد. که هر روز چادر هاشان نازک تر، مانتو ها کوتاه تر و تنگ تر می شود و روسری های شان بیشتر عقب نشینی می کند.

من خوب می دانم زنی که از خانواده ی مذهبی بوده ولی حالا کلی خودش را آرایش کرده، خیلی غم و غصه دارد، خیلی کمبود دارد.. و تو چه می دانی که جز محبتِ حلال چه چیز مشکلش را حل می کند ؟

دوست دارم به تمام شوهرها و پدرها بگویم که آقای محترم! یک گل فقط مراقبت می خواهد تا شاخه اش کج نشود. توجه و محبت کن به گل های توی خانه ات و بعد مطمئن باش آرامش خودت را هم تامین کرده ای .

همین!

۱۲ نظر ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۱۵
ماهے !!

اول و آخر... یار

دارم به این فکر میکنم که چه چیز جدول زندگی من را بهم ریخته. از درس خواندن های یکی درمیانم بگیر تا فیلم دیدن ها، کتاب خواندن ها و وقت گذاشتن برای شعر گفتن و نوشتن و نوشتن و نوشتن. کارهایی که کلی در طول روز برایشان وقت می گذاشتم. نشستم دفتر روزانه نویسیم را نگاه کردم. خیلی وقت است که تویش چیزی ننوشتم. فایده ای نداشت نوشتن وقتی با خودم عهد کرده بودم از غصه برای خودم هم ننویسم. آنقدر از نک و نال کردن بدم می آید که حاضر نیستم ناله های خودم را هم بخوانم.

زندگی همین است که هست. باید کنار بیاییم. علت بهم خوردگی و عقب ماندن در کارهایم را اول فکر می کردم ضرباتی بود که از نا اهلان و بی مغزان روزگار خوردم که آن هم خوب فهمیده ام زبان و اعمالِ بعضی انسان ها "دست خودشان نیست". چرا که مغزشان تکامل نیافته. پس سپردمشان به خدا.

زندگی روزانه ی من شده نماز صبح، خواب، فکر و نت، نماز ظهر و عصر، کار، نت، نماز مغرب و عشا، تلوزیون و سریال هایش، خواب.. . نه کمتر و نه بیشتر. وقتی هم داشته باشم تلف می شود چه با فکر کردن چه گشت زدن در شبکه های اجتماعی. ای لعنت بر باعث و بانیش که نفسِ-باسکون روی ف- ام باشد!

همه چیز را باید گردن خودمان بیندازیم.

+ این شب ها زیاد "امشب در سر شوری دارم" رو گوش میدم.. ماهیِ کله شور مثلا ! مثل مرده شور.. مرده شور این دلو ببره!

+ به روزایی که داره تند و تند میگذره نگاه می کنم.. منِ بیست و چند ساله .. که اگه روزگار با این سرعت بخواد پیش بره چشم به هم بزنه می بینه این دهه هم داره تموم میشه، حالا به جایی رسیده که نمی تونه ببینه عمرش الکی تلف شه. این عمر مال منه.. این روزا حق منن.. می خوام زندگی کنم! بندگی کنم.. کمکم کن خدا جانم.

+ بهترین اتفاق این تابستونم، کلاس فیلم نامه نویسی بود. شُکر ..

+روزمون مبااارک :)

همین!

۹ نظر ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۱۶
ماهے !!

اول و آخر ... یار

روزهایی که خیلی احساسِ تنهایی میکنم می روم پشت پنجره ی آشپزخانه و خیره می شوم به بالکن خانه ی رو به رویی.. پیرِزن، چند سال پیش  همسرش که موذن محله ی مان بود فوت کرد. هر روز و هر شب اذان که می گفتند می آمد توی بالکن و با صدای بلند اذان میگفت . اوایل برایم جالب بود ولی بعدا که عادت کرده بودیم، صدا که نمی آمد می فهمیدیم ناخوش است. فردایش دوباره صداش که به افق می رسید خیالمان راحت می شد. وقتی فوت کرد محله مان سوت و کور شد. خانه ی پیرزن هم .

حالا هر غروب می نشیند لبِ بالکن و آدم ها و ماشین های توی خیابان را از آن بالا نگاه می کند و زانویش را می مالد . خیلی که خسته شود واکرش را بر میدارد و چند قدم توی آن جای کوچیک عقب و جلو می کند .

بعد من ، با این همه امکانات، احساسِ تنهایی می کنم !!


+ ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو ..

همین!

۱۲ نظر ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۴
ماهے !!