ماهیــ . .

ماهیــ . .


دچار یعنی عاشق!!
و فکر کن که چه تنهاست اگر که
"ماهی کوچک"
دچار دریای بیکران باشد ..
.
.
من در اینستاگرام:

Instagram
Categories

۹۸ مطلب با موضوع «personal» ثبت شده است

اول و آخر ... یار
دوم دبیرستان جلوی میز معلم یعنی میز اول نشسته بودم. او اما آمده بود کنار میز ما ایستاده بود، با یک قدم عقب/جلو تر! شاگرد اول های کلاس را می نشاند میز اول و بعد هم یک دسته ورق میداد دستمان که صحیح کنیم. خیلی احساس خستگی بر من غلبه کرد و تصمیم گرفتم گلویی تازه کنم!! پس هوس پرتقال خوردن کردم!
مادرم همیشه پوست میوه را با چاقو فقط خط می انداخت، همینطور که درس گوش میدادم پرتقال را هم پوست میکردم! گذاشتمش توی نایلونش و بعد هم توی جامیز. دست کردم توی کیفم که دستمال بردارم، دیدم معلم درسش را قطع کردم و گفت: "یا خودش بگه کی بود یا تمام جا میزا رو میام میگردم! هیچ کاریش ندارم فقط میخوام بهش بگم عجب پرتقالیه!" ته کلاس یکی داد زد:"آره خانم بوش تا اینجا هم میاد!"
به بغل دستیم گفتم مرضیه من پوست گرفتم! گفت الکی نگو، یعنی من نمیفهمم بغل دستیم داره پرتقال پوست میگیره ؟!!!
دست کردم تو جامیزو یه تیکه از پوستشو نشونش دادم، تنها چیزی که گفت این بود: باورم نمیشه !

من اون روز نمیخواستم تک خوری کنم، میخواستم کل ردیف رو پرتقال مهمون کنم ! اما معلم نذاشت !

+ خیلی ساله که ازون ماجرا میگذره ولی هر بار پرتقال میخورم یاد اون روز میفتم! مثل امروز که داشتم پرتقال میخوردم گفتم هم یه دستی به سر و روی وبلاگ بکشم هم خاطره مو بگم !!
۶ نظر ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۸:۳۶
ماهے !!
اول و آخر... یار
زیر باران دعا کردم که زود برگردی .. سالم برگردی .. خوب برگردی.. خوب برگشتن خیلی مهم است .. با رضایت برگشتن خیلی مهم است .. و این که بعد از برگشتنت همه چی خوب باشد خانه مرتب باشد حالِ صاحب خانه بهتر است، حال صاحب خانه  که خوب باشد حال همه خوب است.. مادرم سفارش کرده که:  هر وقت تصمیم به مسافرت گرفتی خانه ات را مرتب کن بعد برو، وقتی برگردی ببینی همه جا مرتب است حس بهتری داری.. خستگی سفر توی جانت نمی ماسد..
حسابش را بکن یک روز که مثلا جمعه هم هست، برگردی ببینی یک مملکت بهم ریخته است ! چه حالی می شوی ؟!

+ حسی که الان دارم رو خیلی دوست دارم!
تنها.. بارون بی وقفه و پر صدا، رعد و برق.. پنجره ی باز .. رقص پرده ی گلدارِ صورتی پنجره ی اتاقم توی فضا .. بعد شُش ها مو پر میکنم از عطر خاک بارون خورده.. سرفه های پی در پی بخاطر این سرماخوردگیِ لعنتی ! همینطوری لپتاپ هم داره برای خودش زانیار رو میخونه..
همیشه من به سازِ تو .. برده سازت قرار از من .. 

+ تصمیم گرفتم دیگه "همین!" های تهِ پستم رو ننویسم.. :)
۸ نظر ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۰۳
ماهے !!

اول و آخر... یار

آنقدر حس آشناییم به او نزدیک بود که فکر میکردم حداکثر پنج سال قبل با هم خیلی سلام و علیک داشتیم. تمام حالاتش را یادم بود. پلک زدن های پی در پی پیَش را .. آرامشِ توام با خجالت توی صورتش و لبخند همراه با پایین انداختن سرش را ..

از دور دیدمش، لبخندی زدم و سری به نشانه ی سلام تکان دادم. چشم هاش درشت شده بود با خوشحالی سلام کرد. خیلی شلوغ بود و جای خوب پیدا نکرده بودم. اشاره کرد بروم کنارش که جا بود. رفتم کنارش نشستم به احترامِ سخنران زیاد با هم صحبت نکردیم و به حال و احوالی بسنده کردیم. بعد از سخنرانی با هم چک میکردیم که کدام مقطع ها با هم بودیم. جالب بود. آخرین بار قریب به بیست سال پیش با یکی دو سال کم و زیاد در مهدکودک سر خیابان ایران با هم دوست نیمه صمیمی بودیم.. توی تمام عکس های گروه سرود با هم دیده میشدیم و خیلی برایم جالب بود که با این که متاهل شده بود اما قیافه هایمان آنقدر تغییر نکرده بود که با نگاه اول بدون مکث هم را بشناسیم. اسمش را یادم نبود ولی فامیلیش را خوب یادم بود و این برایش تعجب آور بود.

تمام راه برگشت به "کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه " فکر میکردم. فکر می کردم که واقعا حقیقت دارد. به این فکر میکردم که خیلی بیشتر باید حواسم را جمع کنم که با اطرافیانم چطور برخورد کنم که اگر 20 ساله دیگر یکی شان را تصادفی دیدم خجالت نکشم یا از دیدنم خوشحال شوند.
به این فکر میکردم که با دیدن چند نفر بعد از بیست سال، می توانم ابراز خوشحالی کنم ؟!

+ جمعه هم تمام شد.. کجایی یار ؟ خیلی وقت است حالت را نپرسیده ام ؟ اصلا چه میکنی ؟ حالت خوب است ؟ نکند تو را ببینم و رویت را از من برگردانی .. ببخش.. ببخش و کمکم کن !

همین!

۷ نظر ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۳۱
ماهے !!

اول و آخر... یار

دارم به این فکر میکنم که چه چیز جدول زندگی من را بهم ریخته. از درس خواندن های یکی درمیانم بگیر تا فیلم دیدن ها، کتاب خواندن ها و وقت گذاشتن برای شعر گفتن و نوشتن و نوشتن و نوشتن. کارهایی که کلی در طول روز برایشان وقت می گذاشتم. نشستم دفتر روزانه نویسیم را نگاه کردم. خیلی وقت است که تویش چیزی ننوشتم. فایده ای نداشت نوشتن وقتی با خودم عهد کرده بودم از غصه برای خودم هم ننویسم. آنقدر از نک و نال کردن بدم می آید که حاضر نیستم ناله های خودم را هم بخوانم.

زندگی همین است که هست. باید کنار بیاییم. علت بهم خوردگی و عقب ماندن در کارهایم را اول فکر می کردم ضرباتی بود که از نا اهلان و بی مغزان روزگار خوردم که آن هم خوب فهمیده ام زبان و اعمالِ بعضی انسان ها "دست خودشان نیست". چرا که مغزشان تکامل نیافته. پس سپردمشان به خدا.

زندگی روزانه ی من شده نماز صبح، خواب، فکر و نت، نماز ظهر و عصر، کار، نت، نماز مغرب و عشا، تلوزیون و سریال هایش، خواب.. . نه کمتر و نه بیشتر. وقتی هم داشته باشم تلف می شود چه با فکر کردن چه گشت زدن در شبکه های اجتماعی. ای لعنت بر باعث و بانیش که نفسِ-باسکون روی ف- ام باشد!

همه چیز را باید گردن خودمان بیندازیم.

+ این شب ها زیاد "امشب در سر شوری دارم" رو گوش میدم.. ماهیِ کله شور مثلا ! مثل مرده شور.. مرده شور این دلو ببره!

+ به روزایی که داره تند و تند میگذره نگاه می کنم.. منِ بیست و چند ساله .. که اگه روزگار با این سرعت بخواد پیش بره چشم به هم بزنه می بینه این دهه هم داره تموم میشه، حالا به جایی رسیده که نمی تونه ببینه عمرش الکی تلف شه. این عمر مال منه.. این روزا حق منن.. می خوام زندگی کنم! بندگی کنم.. کمکم کن خدا جانم.

+ بهترین اتفاق این تابستونم، کلاس فیلم نامه نویسی بود. شُکر ..

+روزمون مبااارک :)

همین!

۹ نظر ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۱۶
ماهے !!

اول و آخر ... یار

روزهایی که خیلی احساسِ تنهایی میکنم می روم پشت پنجره ی آشپزخانه و خیره می شوم به بالکن خانه ی رو به رویی.. پیرِزن، چند سال پیش  همسرش که موذن محله ی مان بود فوت کرد. هر روز و هر شب اذان که می گفتند می آمد توی بالکن و با صدای بلند اذان میگفت . اوایل برایم جالب بود ولی بعدا که عادت کرده بودیم، صدا که نمی آمد می فهمیدیم ناخوش است. فردایش دوباره صداش که به افق می رسید خیالمان راحت می شد. وقتی فوت کرد محله مان سوت و کور شد. خانه ی پیرزن هم .

حالا هر غروب می نشیند لبِ بالکن و آدم ها و ماشین های توی خیابان را از آن بالا نگاه می کند و زانویش را می مالد . خیلی که خسته شود واکرش را بر میدارد و چند قدم توی آن جای کوچیک عقب و جلو می کند .

بعد من ، با این همه امکانات، احساسِ تنهایی می کنم !!


+ ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو ..

همین!

۱۲ نظر ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۴
ماهے !!

اول و آخر... یار

امروز نشسته بودم توی تاکسی یه آقایی نشست جلو.. بوی ادکلنش تاکسی رو پر کرده بود داشت با موبایلش حرف می زد، خیلی آرومو با آرامش.. طوری که انگار نه انگار کسی دیگه ای تو تاکسی نشسته بدون هیچ ترسی می گفت ، دوست نداری برگردی؟ اگه بریم اون خونه ای که تو دوست داری چی ؟ حتی می تونی بری سر کار.. خیلی خستم.. کاش بودی با هم دو تا لیوان چایی میخوردیم کنار پنجره رو اون صندلیا.. نمیدونم از اون ور چی میشنید ولی خیلی گوش داد .. بعدش قاه قاه خندید.. حس کردم دارم رمان گوش میدم.. دوست داشتم دیرتر برسم به مقصدم. میگفت سنّه دیگه .. شیش ساله.. از خودت برام بگو.. این چند ماهی که گذاشتی رفتی .. دلت برام تنگ نشده بود ؟ راستشو بگو ها.. بعد کلی می خندید.. خیلی خوب هم گوش میداد..
وقتی بلند حرف میزد یعنی خیلی ناراحت نیست از این که بقیه راجعبشون چی فکر کنند.. هزار جور فکر اومده بود تو سرم.. چی میشه که هنوز آدم بعد شیش سال بگه: بر میگردی ؟!

 * معین

همین!

۲۴ نظر ۰۵ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۲۶
ماهے !!

اول و آخر... یار

من فکر میکنم هر انسان نقطه ای در وجودش دارد به اسمِ فراموشیِ محض که باید در آن خودت را بزنی به بی خیالی.. به فراموشی.. از بدی ها.. از آدم ها.. به آن نقطه که رسیدی مقاومت نکنی.. بگذاری جریان عبور کند.. باید منبع ولتاژت را عوض کنی.. بگذاری دستِ گرمِ روزگار دستِ سردت را لمس کند و برایت آرزوی خوش بختی کند.. 

دستِ دلت را بگیر و از سر راهِ زندگیِ خودت بلند شو.. بگذار زندگی جریان پیدا کند..

گاهی خودِ ما با "افکار پوچ" و انتظاراتِ #حتی صحیحمان از زندگی و آدم هایش، خراب می کنیم آینده ی خودمان را..

من فکر میکنم باید روحیه ی امتحان های سخت تری را در خودمان تقویت کنیم که "لقد خلقنا الانسان فی کبد" .. 

من فکر میکنم باید ..

بگذریم ..

همین !

۱۵ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۳۲
ماهے !!

اول و آخر ... یار

+ photo by mahi !

سالی که گذشت می توان گفت جزء سخت ترین سال هایم بود.. شیرینی های مهم زیادی هم داشت برایم.. ناشکری نمیکنم کفر نمیگویم ولی سختی ای که با آن دست و پنجه نرم کردم و تمام لحظه به لحظه ی زندگی ام را تحت الشعاع قرار داد، پر رنگ تر بود.

من حساسیت هایش کمتر شد. طوری که خودم حسش کنم. از آن حالتِ روحیه ی شیطنت بار توام با غرور کمی خارج شد. برایم مهم نبود که دیگران هم بویی ببرند. چیزی بود که در خودم به وضوح می دیدم، لمس می کردم.

اهمیت خیلی چیزها برایم کم تر شد و مهم های دیگری جایش را گرفت.

سال 93 قطعا پر اتفاق ترین سال بود نه به خاطر اتفاقات بیرونی که هر چه بود در درونِ من خلاصه می شد.

نمی دانم حکمت این سال چه بود .. حکمت من چه بود ولی گذشت..

گاهی ساعت ها در اتاق خودم مینشستم و به خودم فکر میکردم.. می دانی ؟ تهش می رسیدم به این که خدا حواسش خیلی به من هست.. این را می شد از امتحان های پی در پی فهمید.. گرچه من نه آدم خوبی بود و هستم نه خودم را لایق امتحان می دانم که لطف خدا باران است.. 

+ تو بخند تا سراسیمه شود بوی بهار.. 

+ سال خوبی داشته باشید.

همین!

۹ نظر ۲۸ اسفند ۹۳ ، ۱۷:۱۴
ماهے !!

اول و آخر... یار

+ photo by mahi !

دو ساله بودم که توی بغل مامان نشسته و با کمک برادرم شمع روی کیکِ تولد را فوت می کردم.. بابای تازه از جبهه آمده ام پشت دوربینی بود که خیلی دوستش داشت !

توی این عکس سه ساله بودم.. من شمع کیکِ سه سالگی را فوت می کردم و تو .. منتظر بابایی که.. نیست... ! 

بابایی که بیاید و شکایت های سه سالگی ات را بگویی.. 


یک..

دو..

سه..

چهار..

پنج..

شش..

هفت..

هفت ساله شدم.. 

پدر برای کل کلاسمان شیرینی گرفت ! شیرینی پخش می کردم و تو با بغضی که قورت می دادی منتظر خبرِ شیرینی از پدر بودی.. شیرینی ای که با صد تا از آن شیرینی های نارنجک خامه ای که خیلی دوستش داشتیم عوض نمی کردی.. 

راستی صد تا خیلی عدد بزرگی بود برای ما نه ؟ 


نُه ساله شدم.. دعوتت کرده بودم توی جشن تکلیفم.. یادت میاید؟ 

بابا برای من کیک بزرگی خریده بود که رویش عروسکی نشسته بود.. گفته بودی چقدر دوست داشتی تا بابای تو هم برایت از این کیک ها بگیرد و من گفته بودم که انگار کن تولدمان در یک روز است و بعد "کمی" خندیده بودیم! 

فوت.. فوت.. فوت.. پانزده ساله شدم! و باز هم فوت ! اتشِ توی دلت را خاموش می کردم.. برف میبارید و دلِ تو در آتشِ نبودِ بابا میسوخت ! 

دبیرستان رفتیم.. دیپلم گرفتیم.. کنکور دادیم ! دانشگاه قبول شدیم ! توی دانشگاه زخم زبان خوردی.. شنیدی.. دم برنیاوردی.. و آنان بی خبر از آن که ذره ای از آن #حق استفاده کرده باشی.. !


که البته خوب می دانیم.. بابا نداشتن کجا و .. حق این چنینی دادن کجا !


رسیدیم به شروع دهه ی سوم ! قرار شد کیکی بگیریم و به شیر خوارگاه ببریم.. بردیم !

دخترکان زیر سه سال را می دیدی و اشک میریختی.. 

حتما توی دلت یاد دوران کودکیِ بی باباییِ خودت افتاده بودی مگر نه ؟ 

دانشگاه تمام شد ! مهندس شدیم! لباس فارغ التحصیلی تنمان کردیم ! گفتند بایستید کنار مادر و پدرتان تا عکس بگیرید ! عکس گرفتیم و تو خیره به دست های باباهایی که از حمایت حلقه شده بود دور دخترانشان .. ایستاده بودی کنار مادر و منتظر بابایی که..

نیست.. 


+ تولدم مبارک! 

+ این متن صرفا یک دلنوشته است! 

+ کاش همچین دوستی داشتم از دبستان تا ته دانشگاه ! 

+ سلامتی همه ی فرزندان علی الخصوص دخترانِ مفقود الاثر و شهدا صلوات.. 

همین!

۱۸ نظر ۰۴ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۴۵
ماهے !!

اول و آخر... یار

نشسته ام و با خودم فکر میکنم

به خیلی چیز هایی که از خدا خواستم، گرچه فقط برای دل خودم بوده، رسیده ام !

به لطف خدا و تلاش خودم !

و الحمدالله که هنوز ادامه دارد به طور عجیبی!

حتما خیلی آدم خوبی شده ام که بسترشان برایم به وجود آمده !!

دارم فکر میکنم..

به خودم می آیم ..

حسِ غرور ..


به ثانیه بود !

ولی می ترسم که همه ی آن ناچیز عبادت های واجب بی حضورِ قلب و دو مثقال کارهای خوب ِ از دستم در رفته از بین رفته باشد..


+ استغفرالله ربی و اتوب الیه

همین!

۱۵ نظر ۱۶ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۵۱
ماهے !!
اول و آخر... یار



ممنون که هر وقت حس می کنم زندگیم داره رکود پیدا می کنه و روز مرگی غلبه ، با یه تلنگر می فهمونی این طور نیست.. گرچه همه چیز خوبه.. همه خوبن.. منم خوبم!
این تلنگره اتفاقا دقیقا با همون چیزایی هست که من خیلی دوسشون دارم.. چیزایی که همیشه جزو افکار خوشایندم هستن.. که خب همونم به دو دسته تقسیم میشه.. چیزایی که "فکر" می کردم خوبن در صورتی که "و هو شر لی" !! بازم ممنون که بهم می فهمونی و نمیذاری بیشتر اذیتم کنه که آخ چرا؟!!
دسته ی دوم اون چیزایی هستن که دوست دارم و واقعا هم خوبن .. مثلِ.. مثلِ تصمیم و رزرو کردن ده دقیقه ای بلیط تهران- مشهد برای شب شهادت امام رضا(علیه السلام) وقتی فقط دو تا جا داره! پس دو نفر باید جانفشانی کنن. قطعا یکی از اون دو نفر من نیستم!
خدا می دونه چقدر خوشحالم که دارم میرم. سفری که فقط منم و حضرت مادر و یه کیف دستی!
یه سفر سرعتی!
حالا اگه اون جا بارون بباره خیلی خوب میشه.. 

+  قطع امید کرده ام از خود نه از شما/حالا که باز مانده ام از راه کربلا
تنها خوشم به این که کسی ضامنم شود/ باشد قرار وعده ما مشهدالرضا(ع)
همین!
۲۳ نظر ۲۹ آذر ۹۳ ، ۲۳:۴۸
ماهے !!

اول و آخر... یار

حشره ی کوچکی را انگار کن در میدان صوتیِ ناقوسِ به صدا در آمده ای باشد. از فرکانس صدای ناقوس هر چیز آرام گرفته ای در اطرافش، حتی آن حشره را به رعشه در بیاورد.

یک وقت هایی بعضی اتفاقات چنان رعشه ای بر تنِ آدمی می اندازد که تا مدت ها آرام نگیرد...

منم آن حشره ی کوچک در آن میدان بزرگ صوتی...

همین!


۱۸ نظر ۰۱ آبان ۹۳ ، ۲۲:۵۵
ماهے !!

اول و آخر... یار

خواب که بودم حرف می زدی

حالا که بیدار شده ام روزه ی سکوت گرفته ای؟

پس خودت میخواهی که خودم را به خواب بزنم...

باید این سکوت ضخیم را بدرم!

همین!

۵ نظر ۲۷ مهر ۹۳ ، ۱۱:۰۸
ماهے !!

اول و آخر... یار

کاش کمی وابستگی ها را از پاهایم جدا میکردم، سبک می کردم، سبک می شدم -برای خدا-

آن وقت می شد زیر همین سقف اجاره ای پرواز کرد...

می شد دل داد به این گنبدِ دوّار... به این آسمانِ بی قرار...

+ من بی تو اصلا نیستم!

همین!

۱۰ نظر ۱۷ مهر ۹۳ ، ۲۲:۴۰
ماهے !!

اول و آخر... یار

رسانده بودم خودم را لب جوی آب، ثانیه ها به هروله می گذشتند و من دستی به گذشته و چشمی به آینده، در حسرت رویا هایی که می توانستم به حقیقت بپیوندانمشان خیره به گذر آب نگاه می کردم که چشمم افتاد به فواره ای که می فهماند بعد از هر گذری یک صعودی هست...

الحمدلله علی کل حال... 


+عکس در راستای تگ های اینستاگرامی "جایی که هستم!" ... در باغ فین .

+ پاییز باشد و وبلاگ نویسی اش... خدا می داند چقـــــــدر دلم تنگ شده برای وبلاگِ عزیزم...

+شهریور سال پیش فعال ترین ماه وبلاگ نویسی ام بود... یادش بخیر...

همین!

۱۱ نظر ۲۹ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۲۵
ماهے !!

اول و آخر... یار

دست برده بودم به حوض دهانم و یک مشت آواز پریشانی ریخته بودم روی آینه...

آینه ایستاده بود و گوش تیز کرده بود به خنده های بی امان من.

من که حالا خنده هایم بوی نا گرفته اند...

+ حس خوبی بهم داد: (+)
+ اوصیکم به شرکت در مسابقه ی کتابخوانی ای که بنرش را درج نمودم.

همین!

۱۱ نظر ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۳۰
ماهے !!

اول و آخر... یار

اولش دو تا فنچ نر و ماده بودند. بعد از چند روزی به هوای صدای خواندنشان یک فنچ تا کنار پنجره ی اتاقم آمد و به محض پریدن من به سمتش پرید تا تقریبا یک هفته بعد که برگشت.. قفس را گذاشته بودم دقیقا وسط اتاق و پنجره را باز گذاشته بودم. فنچکی بود عوضِ فنچ! بالش را که باز می کرد رنگ صورتی ناشی از پر نداشتنش دل آدمی را به غنج وا می داشت !! غنج برای فنچ! -چه ترکیب با نمکی!-

نشست دقیقا روی قفس در آرامش محض! در رویی قفس را باز کردم و پرنده هم پرید کنار فامیل هایش! بعد از کلی دیده بوسی شان رفت سراغ دانه خوردن و دریغ از ذره ای احساس پشیمانی! - کلی حواسم بود نگران نباشید !-

بیچاره حتی غذا خوردن هم نمی دانست. از فامیل هایش یادگرفت و الان اندازه ی اینجانب شده! آن قدر کوچک بود که نر و مادگیش مشخص نبود! -برای تفکیک جنسیتی! که ماهم طی نامه ای بیخیال شدیم! این نیم خط اصلا سیاسی نبود!-

القصههه... روزها و شب ها از پس یکدیگر گذشتند تا به هفته رسید و هفته ها به ماه و ماه به ماه ها... تصمیم به زیباسازی منزل گرفتیم و رنگ و رنگ کاری که از قضای روزگار قفس این مخلوق پر سر و صدای الهی اضافی آمد ! چون هم غذایشان را خیلی نامرتب میخوردند هم جیغ های فراوانی داشتند! 

ما هم گفتیم وات تو دو وات نات تو دو؟! این شد که تصمیم بر این گرفتیم که سه فنچ عزیز را که الان برای خودشان شاخی شده اند بگذاریم زیر درختان حیاط همسایه ی پایینی که با استقبال شدید هم رو به رو شدیم! 

خانم همسایه تصمیم به تعویض قفس کردند و این امر خطیر را به اینجانب سپردند! 

-خواندن از اینجا به بعد مطلب به بیماران قلبی کلیوی پیشنهاد نمیشود!-

از آنجایی که لیدیز فرست ! ما هم تصمیم گرفتیم شاهزاده خانم را اول بگیریم و بیندازیم داخل خانه ی دوبلکس نو! چشمتان روز بد نبیند.... الفرارُ ترجیحٌ -گریه ی حضار-  شما تصور کنید قلب یک فنچ را... همان قلب من بود... خانم همسایه هم تمام حیاط را آب پاشی کرده بود که صحنه ای دیدنی رقم خورد... دور حیاط بدون دمپایی توی تاریکی شب روی زمین خیس می دویدم که پرنده ی سفید ناز را از شر گربگان و گربه صفتان این شهر نجات دهم که ... بحمدلله فوقع ما وقع... بعله عزیزان... دو تا آقایان دیگر هم - که حالا دیگر اعضای یک خانواده هستند-  گذاشتیم داخل خانه شان..

اگر من جای پرنده خانم بودم تا آسمان هفتم می پریدم... که البته احساس من می گوید خودش خواست که بماند ! خواست که نرود... وگرنه قفل قفس باز و فنچ هم هراسان... دل کندن آسان نیست آیا می توانست؟! 

نتیجه ی اخلاقی: وقتی چیزی را فکر میکنی نمی شود به آخرین حد تلاشت باید متوسل شوی تا بگیری اش... حتی توی هوا..

همین!

۱۵ نظر ۲۹ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۳۰
ماهے !!

اول و آخر... یار

سرم را تکیه داده بودم به شیشه ی اتوبوس و خیره نگاه می کردم به درخت های بهاری قد کشیده ی خیابان مان... کلافه شده بودم از سرفه های خشک و فین فین ها و عطسه های سر صبحی ام... من به بهار حساسم... به بهار حساسم و دکتر ها برایم نسخه ی بتا و دگزا و فکسوفنادین می پیچند...

دوست داشتم ایستگاه ها را پیاده عوض کنم ولی می دانستم با طرز قدم برداشتن "حلزون وار" من تا شب هم به مقصد نمی رسم. بیخیالِ خیالم می شوم. حواسم را می فرستم سمت درخت های اردی بهشتی و به این فکر می کنم هیچ آرزوی بزرگ و بلندی ندارم. حتی به اندازه ی قد و تنه ی این درختان!

آدم های اتو کشیده ای را می بینم که -بی دلیل- برای هم چشم و ابرویی نازک می کنند. روبرویم اما، خانم موجهی نشسته -بی دلیل- لبخند نرمی می زند و من حالِ جواب دادن به لبخندش را هم ندارم. عین آدم های خشک، سریع نگاهم را می دزدم... نگاهم را می دزدم و پشیمان می شوم از کارم!

چند دقیقه بعد برای این که از عذاب وجدانم کم کرده باشم سرم را از پنجره می گیرم و رو می کنم به او که انگار منتظر جواب با تاخیر لبخندش بوده باشد، بعد قضای جوابش را به جا می آورم. غافلگیرش کرده ام!

جنازه ی لبخند را از روی لب هایم جمع می کنم و سرم را می گیرم سمت پنجره و ادامه می دهم به حضور در اردی بهشت...

همین!
۳۹ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۰:۳۸
ماهے !!

اول و آخر... یار

غم هایم را خاک کردم

در گلدانِ بزرگِ گوشه ی اتاقم...

حالا هر شب

بوی شب بو می پیچد توی بی خوابی هام...

تیتر: بنیامین دیلم کتولی

همین!

۲۹ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۲۵
ماهے !!
اول و آخر...یار
عجیب است، زندگی خیلی عجیب است. این که من خیلی دیر فهمیده ام از زندگی چه می خواهم حکما چه حکمتی می تواند داشته باشد؟ چرا باید زندگیم طوری پیش برود که خیلی دیر به آن برسم و خیلی از موقعیت هایی که می توانستم تغییر بدهم را ندهم؟ کاش دقیقا این را سال ها پیش می فهمیدم..
دنبال یک تغییر و تحول اساسی در سبک زندگی ام هستم. یک تغییری که سال ها بعد نگویم کاش سال ها پیش عملی ش کرده بودم. یک سبکی که بشود خدا را لمس کرد. روز مرگی های شایع شده را ریخت در سطل زباله ی ذهن. ایضا این که علایقم را هم کاملا دخیلش کنم. یا بهتر بگویم علایقم را شبیه به آن هدفم کنم. جایگاه کنونی ام از مینیممِ انتظاراتِ خودم هم کمتر است و این شدیدا این روز ها پریشان ترم می کند.. پای ما لنگ است و منزل بس دراز.. نمی دانم شاید این جوّی باشد که سالی یکبار یقمه ام را می گیرد، حتی اگر جَو باشد هم باز هم چیزی از علاقه من به نوع خاصی از زندگی کردن در ذهنم کم نمی کند. هر چند دیر اما خیلی خوشحالم که مطمئنم -تقریبا- از زندگی به صورت جزئی چه می خواهم. کلیتش هم که میشود خدا..خدا..خدا..
کاش عاملش باشم. با این که می دانم و العقل یدبّر، و الله یقدّر..
پس خدایا لطفا برایم در راه اسلام بهترین ها را مقدر کن.



+ زندگیِ اِسکَجوال ( ! ) را خیلی بیشتر می پسندم بر عکس آن مشاور تلویزیون !
+ کتاب "هنر رضایت از زندگی" آقای عباس پسندیده، نشر معارف خیلی کتاب خوبی می تواند در این حوزه باشد.
+ اگر نظر یا بحث خاصی در این زمینه دارید، شدیدا استقبال می کنیم :)
همین!
۳۳ نظر ۲۵ فروردين ۹۳ ، ۲۰:۳۵
ماهے !!