ماهیــ . .

ماهیــ . .


دچار یعنی عاشق!!
و فکر کن که چه تنهاست اگر که
"ماهی کوچک"
دچار دریای بیکران باشد ..
.
.
من در اینستاگرام:

Instagram
Categories

یک شورِ عاشقانه...

جمعه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۲، ۰۳:۲۵ ب.ظ
اول و آخر... یار
گذشت آن زمان هایی که زنگ در را که بزنند، ذوق مرگ بشویم از این که یک پستچی نامه ای از عزیزی آورده باشد، آن زمان هایی که دوست صمیمی دبستانم گاهی کارت پُستالی برای روز تولدم بفرستد و تویش "عزیزم تولدت مبارک" ی نوشته و دَرَش را تُف مالی کرده باشد و بیندازد در صندوق زرد/نارنجی پُستی که سر هر خیابان پیدا می شد و من هم تا روز تولدش فکر کنم، فکر کنم به این که با چه چیزِ بهتری جبران کنم که بشود پُستش کرد!
بماند که تا دو سه سال این روند بیشتر ادامه نداشت و از دل بِرَفت هر آن که از دیده بِرَفته بود و سال ها بعدش تبدیل بشود به پیامکی آن هم هر دو سال یک بار یا نهایتا سالی یکبار... .
گذشت آن زمان هایی که مادر یا همسری هر صبح چادرش را سَر کند و کارهایش را بیاورد توی حیاط که اگر زنگِ در خورد، بدون دمپایی یا  با دمپایی از ذوقَش که پستچی باشد شلنگ تخته بیندازد بِدَوَد در را باز کند به امید این که عزیزکِ دلبندشان از جنگ و جبهه نامه ای نوشته باشد؛ چه رسد به این که زنِ همسایه پیغام آورده باشد که فلانی پشت خط است بعد باز بدون دمپایی یا با دمپایی از ذوقَش شلنگ تخته بیندازد بِدَوَد تا خانه ی همسایه که تلفن دارند، دو کلامی حرف بزنند و از شدت شوق و دلتنگی اشک بریزد و قطع شود... گذشت آن زمان ها... .
جایش اما الآن گوشی ها و تبلت ها آمده که دوی نصفِ شب هم اگر کسی نامه ای از نوعِ الکترونیکی داشته باشد بنویسد، بدون تف مالی بفرستد، دستگاه گیرنده صدائَکی بدهد، صاحبش را از خواب بیدار کند، در آنِ واحد جوابش را بدهد وَ نانِ هر چه پستچی باشد را آجُر کند.
فقط ترسم از این است که اگر خدایی نکرده زبانم لال جنگ بشود، اینترنت را تا جبهه راه بیندازیمُ  بگوییم جنگ نرم در کنار جنگ سخت خیلی هم ثواب دارد!!
گذشت آن زمان هایی که وقت صرف کنند برای نوشتن، یادمان رفته که نوشتن یک شورِ عاشقانه است، لحظه ای که در آن "من" با "من" (بخوانید "او") هیچ فاصله ای ندارد... . یادمان رفته شخصیتِ افراد را از نوشته ها و سخن هایشان بشناسیم نه حدسیاتمان، چرا که هر چقدر هم بخواهد خودش را پنهان کند زبان و نوشته اش لوئَش می دهند، که من هم هر چه فکر می کنم حدیثش را یادم رفته!
آری، گذشت آن زمان ها...

پ.ن: روز تمام "لیلی" ها بر "لیلی"ها مبارک :)
بازنشر در لینک زن (+)
همین!

نظرات  (۱۶)

زمان خیلی چیزا گذشته..خیلی چیزا..
مخصوصا همین شور عاشقانه..هر چند هستن هنوز آدمایی که..
دلم واسه خودمون خیلی میسوزه..
پاسخ:
دلم می سوزد از باغی که می سوزد...
آن روزها گذشت... دگر آرزو مکن...
پاسخ:
دگر آرزو نجویم پی آرزو نپویم...
هعیـــــــــــ
پاسخ:
پیتکو پیتکو؟
سلام...
یادش به خیر سالهای اولی که خواهرم به تهران امده بود من برایش نامه مینوشتم و او یا شوهرش هم جواب میدادند  :(....(دبستانی بودم!)
.
.
البته این به نفع من شده چون اصلا خط خوبی ندارم و شرم دارم که دوستی عزیز خطهای خرچنگ غورباقه ی مرا ببیند...:)شاید پی از رفتنم به کلاس خط و پایان اموزش به حرفهایت پیشتر فکر کنم..هرچند انوقت هم حوصله نامه نوشتن ندارم...والا!
.
.
دوسته داری؟!
پاسخ:
آخی... حتمن الانم نگه نداشتیدشون نه؟
آخه این چه حرفیه؟ درسته خط خوب, خوبه ولی مهم اون احساسیه که تو نامست.

آره چشه مگه:) برام نامه بنویس:دی

سلام

پیتکو پیتکو؟ =))))
پاسخ:
:"> X_X  :دی
چقد خوب بوده اون وقتا...
بعضی وقتا دوس داشتم کاش هیچ وقت موبایل نبود، چقد زندگی راحت تر بود، چقد خیال ها آسوده تر بود، چقدر دل ها بیشتر تنگ میشد ...
روزتونم مبارک باشه خانم
پاسخ:

آره خیلییی :) 

هرچی امکانات بیشتر میشه آدما انگار از هم دور تر میشن حتی اگه کنار هم باشن.

ممنوووون:)  روز شما هم..

۱۶ شهریور ۹۲ ، ۱۱:۴۳ محمدصادق برجیان
روزتان مبارک! :)
پاسخ:
تشکر!
سلام
من هیچ وقت نامه نگاری با کسی نکردم...لابد حس قشنگیه!
خوشبختانه یا متاسفانش رو نمی دونم ولی هم ما هم همه ی خانواده و دوستانم تلفن داشتیم از وقتی یادمه...
هوس کردم نامه بنویسم...
آدرس پستیت رو لطفا میل کن... 
پاسخ:
سلام
آره خعلی قشنگه... مخصوصن اگه یهویی یه نامه بیاد برات.. اوووف اگه بدونی...
باعشه!

#حق


پاسخ:
give me a five!
۱۶ شهریور ۹۲ ، ۱۹:۳۶ به رنگ آسمان
فکر کنم سرم درد میاد یا حال ندارم. متوجه نشدم کلاً چی شد !
فقط پ.ن رو فهمیدم  ,لیلی هم لیلی های قدیم !!
#دعوا دارم :)
پاسخ:
این متنم که خیلی ساده نویسی بود..
ای بابا .. پس بعدن بخونید...
عجب!! مجنونم مجنونای قدیم!
۱۷ شهریور ۹۲ ، ۲۰:۴۶ مـَـ ه جَـبـیـטּ
روزت مبارک :)

الان از اون مدل تف مالی کردنا گذشت
اما
ماچ تف تفی هنوزم بِ راهه :دی


پاسخ:
:))
اَی.. :دی
مرسی منم که تبریک گفته بودم :)
۱۷ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۲۴ این منم . همین .

نه بانو

هنوز هم میتوان وسط هال و پشت به تلویزیون دراز کشید و روی کاغذی  از اتفاقات روزانه را نوشت ، از دلتنگی ها گفت ، آسمان ریسمان بافت و شوخی کرد ، شعر طنز گفت و شعر هایی را که "یاس " دارند از هرکجای دنیا پیدا کرد و از رویشان رونویسی کرد و  "یاس " هایش را درشت تر نوشت و کاغذ را گذاشت توی پاکتی و درش را با تف چسباند و پست کرد برای برادر .

هنوز هم میتوان کنار حسن یوسف پای دیوار نشست و کلاف کاموا را در بغل  گرفت و با یکی در میان زیر و رو بافتن ها ، یکی درمیان  ( و ان یکاد .. )و (و الله خیر حافظا...)خواند و فوت کرد به چند رج بافته شده ای که میرود تا شال گردنی شود که قرار است همراه زندگی ات را در برابر سرما و قضا و بلا حفظ کند .

هنوز هم میتوان وقت انتظار با شنیدن هر صدای ماشین ، میز و کتاب را به کناری هل داد و چادری به سر کشید و از لبه ی بالکن آویزان شد و باز هم با دیدن یک خودروی غریبه ، بجای خودرو ی والدین ، ناامید نشد و به خود امید داد که ماشین بعدی حتما مامان و بابا خواهند بود .

هنوز هم میتوان شور عاشقانه را دید ... هنوز هم میتوان زندگی کرد

 

پاسخ:
چقدر قشنگ نوشتی... :(
پس باید چشمم را عوض کنم!

ممنونم..
سلام
این پست وبلاگ شما در "لینک‌زن" بازنشر داده شد
باتشکر
لینک‌زن
http://linkzan.com/archives/16926
هیچ وقت تجربه نکردم منتظر ماندن برای زنگ ِ درب را که مثلا پستچی پشت ِ در باشد
اما دلتنگ ِ همین تجربه نکردنم!!
پاسخ:
منم تجربه نکردم ولی همین که زنگ آیفونو بزنن بگه پستچیه خیلی حال خوبی میتونه باشه مگه نه؟!
هی ادم با خودش میگه ینی کی میتونه باشه!!
:))))))))))
نه..
هعیــــــــ لوله گاز...
پاسخ:
چقد مرتبط:))
سلام.مطلبتون رو توی سایت لینک زن خوندم.جالب بود؛اما به شرطی که بوی نا امیدی نده.
خوشحال میشم به وبم سر بزنید.
پاسخ:
سلام.. ممنونم. حتمن سر فرصت درست حسابی خدمت میرسم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی